Your address will show here +12 34 56 78
خواندنی ها, رادیو فکرنو

نیکوست که در زندگی پیوستگی انحصارطلبانه به دیگران را پاک کنیم چرا که آرامش در پی دارد. همچنین اگر می خواهیم دعاهایمان اجابت شود به نام عشق به آنان نگوییم چکار کنند. از طرق وابستگی های عاطفیِ انحصارطلبانه ، ما جوهر افکار و احساساتمان را که باید برای خود بکار بریم به زندگی دیگری وارد می کنیم و بدین ترتیب خودمان  را خالی می کنیم.

عبارت تأکیدی برای رهایی از این وضعیت ؛ من تو را رها می کنم و تو را آزاد می گذارم تا مصلحت الهی در زندگیت اجرا شود.

انحصارطلبیِ شدید مانعی در مسیر هوشیاری ماست. بنابراین ما برای هدایت یافتن برای اجابت دعا آماده نیستیم. دعای رها کردن ما را از برنامه ریزی کردن تحت سلطه درآوردن یا به زورگرفتنِ نیکوییِ فردی دیگر ، آزاد می کند.

دعای رها کردن نه تنها ذهن و جانمان را برای آنکه مسیری برای اجابت دعا باشد ، آزاد می کند بلکه همچنین کسانی را که مورد علاقه و توجه مان هستند ، آزاد می گذارد تا به مصلحت الهی پیش روند و به شیوه های مورد نظر خدا طرح الهیِ زندگی شان آشکار شود.

به جای آنکه به هر کس که مورد علاقۀ ماست میل و شیوۀ خودمان را به آنها تحمیل کنیم ، با تکرار این عبارت ، آنان را برای نیکویی شان آزاد بگذاریم ؛ اکنون با عشق و مهر بسیار تو را به خدای مهربان می سپارم تا نیکویی والایت در زمان و شیوۀ مناسب به سویت  نیز روان شود.

وقتی برای کسانی که دوستشان داریم دعای رهایی را تکرار می کنیم بهتر است بخاطر داشته باشیم آنچه را که رها می کنیم فناشده و ازدست رفته نیست. هر چیزی توازن و آرامش حقیقی اش را زمانی پیدا می کند که برای یافتن آن آزاد شود.

به اشخاص زندگیمان آزادی بدهیم که در وقت و شیوۀ مناسب خودشان  این کار را انجام دهند؛ صرفنظر از آنکه روش های آنان ، ما را خرسند می کند یا نمی کند. وقتی کاملاً رها کنیم هرکسی جایگاه حقیقیِ خودش را پیدا می کند. وقتی در افکارمان به همه اجازه دهیم که آزادیِ کامل داشته باشند همین عمل رها کردن آنان را به انجام آنچه که در این مقطع فکری برایشان بهترین است وادار می کند. آنان باید درس های زندگی شان را خود بیاموزند. ما نمی توانیم به جای دیگری رشد کنیم تا بر مصائب چیره شویم. وقتی آنان را به اراده و خواست الهی بسپاریم نه فقط ایشان را در مسیر نیکویی شان آزاد می گذاریم بلکه خودمان را نیز آزاد می گذاریم که برای اجابت دعا مسیری آماده و پذیرا و آرامش بخش شویم.

امرسون با این گفته اش ضرورت محض رها کردن کسانی را که به آنها علاقمندیم ، نشان می دهد ؛ اگر به دور گردن برده ای زنجیر ببندید سر دیگر آن ، شما را نیز اسیر می کند.

وقتی تقلا کردن ، فشار و هل دادن ، ابراز وجود . نیتِ مطابق میل خود کاری انجام دادن را رها می کنیم ، وقتی از جدال ، کشمکش و دستپاچگی برای بدست آوردن نیکویی مان دست بکشیم ، وقتی آرامش داشته باشیم ، رها کنیم  کنار بگذاریم و هرچیزی را پس از آنکه نهایت کوشش و داشته هایمان را برای سامان بخشیدن کارها بکار گرفتیم ، نیکوست که به قدرت کامل الهی بسپاریم و اعتماد کنیم.

وقتی تلاش های انسان مآبانه مان را کنار بگذاریم و آنچه را که پیش می آید بپذیریم  در می یابیم که آن پیشامدها شکوفاییِ خواسته هایی ست که رها کرده ایم.

کاترین پاندر_قدرت دعا

 

0

خواندنی ها, رادیو فکرنو

مربیان یوگا دائماً به شاگردانشان بودن در لحظه حال را متذکر می شوند . به عنوان یک فراگیر یوگا ما آموخته ایم که با وجود اینکه آینده همیشه در مقابل ما حاضر می شود ولی بر زمان حال تمرکز کنیم . با تمرکز بر زمان حال ، جزئیات زمان آینده تبدیل به رویائی خوش بینانه می شود . ولی با همه اینها چگونه با گذشته مان کنار بیاییم ؟

بسیاری از مردم بار تأسف های گذشته را به دوش می کشند به طوری که زیر بار آن خم می شوند و راه را به روی پتانسیلی که بودن در زمان حال برای آنها فراهم می کند می بندند . ماندن در زمان گذشته همیشه آگاهانه انجام نمی شود اما بی توجهی به چنین چیزی موجب ایجاد احساس منفی می شود .

همیشه گزینه های زیادی برای فکر کردن در هر دقیقه وجود دارد ، اگر ما به نظاره گذشته بنشینیم و خودمان را به خاطر همه تصمیمات اشتباهی که در گذشته گرفته ایم آزار دهیم  ، زندگی خود را با ترس از تصمیم گیری اشتباه فلج می کنیم .

همچنین تردید و دودلی دائمی باعث می شود هیچ اقدامی نتوانیم انجام دهیم . این یک راه افراطی ناسالم برای زندگی کردن است . در نهایت ما باید زندگی کنیم ، تصمیم بگیریم و تا حدودی اجازه بدهیم آنچه باید اتفاق بیفتد ، بشود و درعین حال به منظور جلوگیری از عذاب و ناراحتی های مضر برای خودمان و دیگران ، باید هوشیارانه زندگی کنیم . انتخابهای کوته بینانه ، عکس العمل های ناگهانی و اشتباهات ماندگار زمانی که ذهن فرد درگیر و شلوغ است رخ می دهد . ” اول انجام بده ، بعداً درباره اش سؤال کن ” این روال انجام کار برای کسی است که سعی می کند خودش را از هر زحمتی حفظ کند .

هیچ کس همیشه بهترین تصمیم را نمی گیرد و در ادامه باید گفت ادراک همیشه۲۰\۲۰ است.

وقتی به گذشته برمی گردیم و به تصمیماتی که می توانستیم با توجه به دیگر جهات یک رویداد ، بگیریم نگاه می کنیم ، باعث بوجود آمدن یک درد بزرگ و احساس مورد ظلم قرار گرفتن از جانب زندگی و یا از جانب تصمیم گیریهای خودمان می شویم . ” من بدترین دشمن خودم هستم ” این در واقع یک جمله خیلی منفی است که به بدترین جنبه های ذهن قدرت می دهد .

درون هر یک از ما قابلیت موفقیت یا خود ویرانگری وجود دارد و حضور هر کدام به اینکه تا چه اندازه به بدبینی یا خوش بینی که در عمیق ترین بخش های مغز ما وجود دارد قدرت می دهیم ، بستگی دارد .

یک جلسه یوگا زمانی است که بودن در زمان حال را تمرین می کنیم . اگر یک فراگیر یوگا درگیر خیالات مربوط به گذشته یا آینده شود ، با تمرین ، فکر خودش را به طور جدی به زمان حال می کشاند . یوگا نیازمندیهای کمی لازم دارد , اما چیزی که دائما مورد نیاز است توجه و حضور است . در تمرین حضور و آوردن بیشترین توجه به زمان حال ، شکست می خورید و دوباره از راه دیگری توجه خودتان را به تمرین بر می گردانید .

در پایان یک جلسه یوگا وارد زندگی واقعی می شوید و کاملا امکان دارد که توسط افکار منفی تکراری مربوط به اشتباهات گذشته گرفتار شوید . به هر حال بعد از یک جلسه موفق یوگا ، فراگیران احساس خوبی دارند که می بینند آنچه انجام داده اند با ارزش است .

این نوع جدید فکر کردن ، چشم انداز یا دورنما نامیده می شود .

دورنما با فاصله گرفتن یک شخص از یک موقعیت و برگشتن و با یک دید جدید به آن موقعیت نگاه کردن به دست می آید .

هیچ زندگی کامل نیست و همه موجودات با یک شکلی از رنج و ناراحتی در تماس هستند ، اما در انتها ، در زیر همه اینها یک جنبه ذاتاً مثبت و خوب در جریان است .

رها کردن گذشته و توقف نگرانی برای آینده ، ما را به طرف پایه و اساس خوبی مطلق می کشاند . خودتان را ببخشید ، دیگران را ببخشید ، اگر لازم است زندگی را ببخشید ولی ادامه دهید و به پشت سر نگاه نکنید .

به گذشته فقط به عنوان یک کتاب مرجع نگاه کنید با درسهایی که ممکن است برای زمان حال به کارتان بیاید . درسهایی هست که با یاد گرفتن از موفقیتها و شکستها در گذشته ، به دست می آید . اگر به گذشته قدرت بدهیم که مکرر به ذهن ما رفت و آمد کند چیزی نمی توانیم یاد بگیریم .

تمرینات روزانه یوگا را با همه شور و ذوق و اشتیاق ممکن انجام دهید ، زندگی شما به نوبه خود غنی می شود .

0

قدرت همیشه در محکم نگه داشتن با تمام وجود نیست ، گاهی قدرت در رها کردن با تمام وجود است .

هرمان هسه

خواندنی ها, رادیو فکرنو

مرد بازرگان مضطربی برای مشکل مربوط به کارش بسیار ناراحت بود. وقتی به یک مشاور معنوی نامه نوشت تا او را در حل مشکلش کمک کند، مشاور به او توصیه کرد که مشکلش را زیاد” جدی نگیرد ”

منظور مشاور از زیاد جدی نگرفتن این بود که آن را “شفاف کند”و همچنین به مرد بازرگان توصیه کرد برای انجام این کار از دعاهای آرامش استفاده کند.

وقتی او ساده دعا کردن را آموخت پریشانی از زندگی اش رخت بر بست و راه حل ها نیز ظاهر شدند.

وقتی به نظر می رسد که دعا هایمان  اجابت نشده اند اگر شیوه دعا کردنمان را بررسی کنیم به احتمال زیاد در می یابیم که هیچ گاه در مرحله آرامش قرار نگرفته ایم، هیچ گاه مشکل یا شرایط نگران کننده مان را به هنگام دعا کردن به خدا نسپرده ایم فقط با اضطراب در تلاش بوده ایم که به شیوه ای برانگیخته دعا کنیم و فقط به آن چسبیده ایم به جای آنکه رهایش کنیم و خودمان نیز از آن رها شویم. بدون درک این مهم ممکن است خودمان را به مشکل وابسته کرده باشیم.  

امت فاکس می گوید: دشمن بزرگ دعا، احساس تنش است… تنش به هنگام دعا کردن، بزرگ ترین علت ناکامی در اجابت آن است. ذهن به هنگام تنش همیشه ناکارآمد عمل می کند. 

1

تجربه های زندگی

یکی از دوستان تجربه اش را اینطور برایم تعریف کرد ؛

مدتها قبل که مطلبی درباره پدیده همزمانی خوانده بودم این قدر برایم جالب بود که دوست داشتم من هم آن را تجربه کنم ….

تا اینکه چندی پیش که در حال خواندن کتابی معنوی_فلسفی بودم ، با وجود آنکه برخی مطالبش برایم مبهم و بسیار سنگین بود ، اما باز هم تصمیم گرفتم تا آخرش را بخوانم و در این میان ذهن من پر شده بود از سؤال ، و مدام در این فکر بودم که چگونه جواب سؤال های خود را بیابم .

یک آن تصمیم گرفتم خود را رها سازم و در لحظه فقط تماشاگر باشم .

تا اینکه یک روز که موبایلم خاموش شده بود و کاری برای انجام دادن نداشتم ، آرام و ساکن گوشه ای نشستم ، در همان حس و حال ، فکرهای مختلفی به ذهنم خطور می کرد که مرا به آینده یا گذشته می برد اما همه آنها را کناری می گذاشتم و سعی می کردم توجه خود را به حال معطوف کنم ؛

در همان بین کلمه ای انگلیسی به ذهنم خطور کرد ، کلمه

Divorce

من در آن لحظه نمی دانستم چه معنی ای دارد ، یا اصلا چنین کلمه ای وجود دارد .

دوباره به لحظه برگشتم ، تصمیم گرفتم کتابی بخوانم . به سراغ قفسه ی کتابها که رفتم بیشتر آنها را خوانده بودم ، یک آن تصمیم گرفتم کتاب جدایی معنوی را بخوانم . بیست صفحه اش را که خواندم جواب بعضی از سؤالهایم برایم روشن شد . کتاب را که بستم ناگهان چشمم به پشت جلد کتاب افتاد که نوشته شده بود

“ Spiritual Divorce “

 من متوجه پیام همزمانی این اتفاق شدم .

اینکه باز خواندن همین کتاب را ادامه دهم شاید جواب دیگر سؤالاتم را هم بیابم ؛

و این اتفاق افتاد .

0

تجربه های زندگی

یکی از دوستانم تجربه جالبی را برایم تعریف کرد ، او می گفت :

قریب به ۸ سال است که در وادی خودسازی و معنویت قرار گرفته ام و در این مدت که زندگی ام دستخوش دگرگونی و تحول عمیقی گشته ، تجربه های بسیار شیرین و پرمحتوایی داشته ام که مایلم به یکی از آنها اشاره کنم .

آن زمان تنها یک سال از روند خودسازی ام می گذشت و من در یکی از کلاسهای خودسازی شرکت کرده بودم و مشتاقانه در آن حضور می یافتم .

و اما موضوعی که از همان ابتدا ، زیاد از آن سخن به میان می آمد درباره عفو و بخشایش بود و وقتی برای اولین بار کلمه بخشش را شنیدم خیلی بهت زده شدم . من اصلا نمی توانستم کسانی را که به نوعی در حقم بدی و ظلم روا داشته بودند ، ببخشم .

اما کم کم با تمرینات مداوم بار عاطفی این کلمه – بخشایش دیگر برایم سنگین نبود ، اما هنوز نسبت به بعضی افراد احساس خشم و نفرت می کردم .

تا اینکه روزی تصمیم گرفتم روی این موضوع مراقبه ای داشته باشم پس چند برگه کلاسور و قلمی آماده کردم ، لبه تخت نشستم و شروع به نوشتن کردم . در آن لحظات شخص خاصی مدنظرم نبود وقتی برای چند لحظه چشمانم را بستم پدرم در صفحه ذهنم نقش بست ، دیگر حال و هوای خودم را نمی دانستم ، فقط با چشمان بسته گریه می کردم و قلم را بر کاغذ می لغزاندم و می دیدم که چطور آن خاطره های گذشته را که فراموش کرده بودم ، پی در پی زنده می شدند و من فقط درباره آنها می نوشتم …

من اشک می ریختم و می نوشتم …اشک می ریختم و می نوشتم و فشرده شدن قلبم را به وضوح احساس می کردم . من دیگر هق هق نمی کردم ، با زجه فریاد می زدم و در این بین کلمه – بخشش بود که مدام در ذهنم بالا و پایین می شد . لحظه ای بود و لحظه ای هم محو می شد و پدرم …..پدرم آنجا با من بود ، در ذهنم و در قلب زخمی و فشرده شده ام و بعد در پس آن همه درد و رنجی که در تمام آن سالها متحمّل شده بودم و می پنداشتم که پدرم نیز مسبب آنها بوده .

ناگهان تصمیم گرفتم او را ببخشم …

وقتی به خود آمدم دیدم ۱۶ صفحه نوشته ام . من ۱۶ صفحه نوشته بودم بی هیچ دقتی در نظم و ترتیب جمله ها و بی هیچ توجهی در رعایت اصول نوشتاری آنها . ولی بعد از آن همه نوشتن احساس رهایی و آرامش کردم ، گویی تخلیه ای عمیق در درونم رخ داده بود .

من تمام آن کاغذها را بدون آنکه نگاهی دوباره به آنها بیندازم ، پاره کردم و می دیدم که دیگر قلبم سنگینی نفرت را حس نمی کند .

نتیجه این مراقبه بخشایشی ، این بود که پدرم را بعد از ۲۰ سال توانستم ببخشم و هنگامی که بعد از آن ماجرا برای باری دیگر او را دیدم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم ، احساسی سرشار از عشق و همدلی نسبت به او تمام وجودم را فرا گرفت و بعد….

دقیقاَ ۳۰ روز بعد از آن دیدار ” او ” فوت کرد و من گرچه از این فقدان اندوهگین شدم اما تأثیر آن مراقبه برایم بسیار ارزشمند بود ، چرا که آشتی قلبی مرا با پدرم در پی داشت و این آشتی بهترین موهبتی بود که می توانستم از این تجربه دریافت کنم .

0

خواندنی ها

هر زمان که به جای ترس و اضطراب احساس شادی و آسودگی می کنیم ،رها هستیم.

هر زمان که از عقاید خوب و بد دیگران مستقل باشیم ، رها هستیم.

وقتی نیاز به تأیید را از دست می دهیم ،رها هستیم.

.وقتی قبول داریم که به حدّ کافی خوب هستیم ،رها هستیم .

وقتی تسلیم لحظۀ اکنون می شویم ،تسلیم آنچه هست و قبول می کنیم که عالم هستی پشتیبان ماست ،رها هستیم.

وقتی که رنجش ها و غم ها را رها و بخشش را انتخاب می کنیم ،رها هستیم.

0

بخشایش بدین معناست که باید رها کنیم.نیازی نیست بدانید چگونه باید ببخشید ،تنها کافی ست او را رها کرده و دیگر به او فکر نکنید.اراده کنید که می خواهید اورا ببخشید آنگاه کائنات این چگونگی را به عهده می گیرد.

لوییز ال.هی

بخشایش
سروده ها

چندی ست در گوشه ای

خاموش و آرام در خود فرو رفته ام

آسمان پنجره آمدن غروب را خبر می دهد

و سکوت همه جا را فرا گرفته

گوش می دهم به هوا

تنها صدای گنجشکهای آزاد است

که در لابلای شاخسارها می شنوم

هر کدام جز تمنای خواندن هیچ ندارند

باهم اما بی خبر از هم

آواز سر می دهند 

آواز آزادی. ..آواز رهایی

نغمه شان در گوش هستی طنین افکنده

انگار قدح عشق سر کشیده اند

که اینچنین مستانه می خوانند

شاید نوایشان برای من است

تا شور زندگی در من بپا کنند

باز گوش می دهم

افکارم هر کدام به سویی روانه است

و خود از آن گریزانم

چون میل به گم شدن دارم

در نوای روح نواز آن پرندگان

طلب روحم، آزادی ست

و تمنای قلبم شادی ست

و ذهنم خواهان رهایی ست

شاید آن پرندگان نغمه سرا

همه را دارند که اینچنین می خوانند

شاید من هم همان پرنده ام

که شادمانه سرود هستی سر می دهد

آزادی روحم…شادی قلبم

آرامش ذهنم و گستردگی وجودم

شاید از نوابم پیداست

من گوش می دهم به خود شاید همین است

پرواز من نغمه شورانگیز من

آزادی مرا مژده می دهد

واما حالا آسمان رنگی دیگر بخود گرفته

غروب چه زود از راه رسید

و تاریکی آمده تابرشهر سایه افکند

دیگر هبچ صدایی بگوش نمی رسد

آنها رفتند که درسیاهی شب محو شوند

و من ماندم و بودن روحی که بامن است

و قلبی که برای من است

و ذهنی که همراه من است

که می خواهند آزاد،  شاد و رها باشند

نازیلارسولی _ ۹۴/۳/۴

0

مطالب قدیمی ترصفحه 2 از 3مطالب جدیدتر