Your address will show here +12 34 56 78
خلاصه کتاب, رادیو فکرنو

وقتی آرامش داریم به معنای واقعی ارتعاشی از انرژی را به بیرون ساطع می کنیم که بر همه موجودات زنده از جمله گیاهان ، حیوانات و همه انسانها و حتی کودکان تـآثیر می گذارد . زندگی کردن با شور و شوق روشی است تا به دیگران نشان دهیم که چگونه در حیطه معنویت زندگی کنند که این خود نوعی عشق ورزی به دیگران است . وقتی تمرین می کنیم تا بی آنکه آزار دهنده یا گستاخ باشیم ، در حیطه معنویت و حقیقت زندگی کنیم و فقط حقیقت را بر زبان آوریم و دوباره با معنویت وصل می شویم .

من باید بی ترس و هراس در حیطه حقیقت و بر اساس حقیقت زندگی کنم و فقط حقیقت را بر زبان آورم .

خدا مظهر حقیقت است ما مجبور نیستیم دیگران را در این باره موعظه کنیم فقط باید بر اساس حقیقت زندگی کنیم .

هر روز مراقبه کنید تا از آرامش بیشتری برخوردار شوید سپس مشاهده خواهید کرد . انسانهایی که در گذشته شما را به ستیزه و کشمکش فرا می خواندند ، کمتر به این کارها گرایش نشان می دهند .

قاطعانه تلاش کنید در گفتگوها میل و گرایش خود را برای استفاده از ضمیر ” من ” و قطع کردن سخن طرف مقابل از بین ببرید . فقط خودتان را کنترل کنید هر زمان که گرایش داشتید ، سخن طرف مقابل را قطع کنید ، آگاهانه خودتان را به سکوت دعوت کنید .

هیچ وقت با موعظه کردن دیگران نمی توانید به آنها الهام ببخشید .

در زندگی روزمره با افتخار به این طرف و آن طرف بروید و در تمام روز شور و شوقتان را ابراز کنید . نسبت به همه فعالیتهای خود اشتیاق نشان دهید و به خودتان یادآوری کنید که همیشه سرشار از انرژی سرزندگی و آرامش هستید . با خلوص نیت صحبت کنید و شور و شوق داشته باشید .

با وجود بینش و بصیرتی که داریم باز هم عادت های سرسختانه ما از بین نمی روند مگر اینکه عادت های دیگری را جایگزین آنها کنیم.

از دنیایی که در آن زندگی می کنم بسیار متشکرم .

وقتی عده بسیاری از افراد یک جامعه  به گونه ای پرورش یافته اند که به توهم نفس اعتقاد دارند سپس آن جامعه با تعهدی کامل نسبت به آن هویت دروغین شاد و گسترش خواهد یافت . برای چنین جامعه ای طبیعی است که پیامهایی را جهت گسترش عقیده ای مبنی بر اهمیت نفس و همه عقیده های مربوط به آن صادر کنند و ما نیز در جایگاه اعضای این جامعه در آن غوطه ور می شویم .

وقتی ما بر اساس ندای قلبمان عمل می کنیم در حیطه معنویت هستیم .

مغزمان را خوار و حقیر نپنداریم و آن را به کلی کنار نگذاریم بلکه رهبری را به قلبمان بسپاریم که مرکز احساسات است سپس مغزمان آن را دنبال خواهد کرد .

ما پیوسته در تیررس این گروه از انسانها قرار داریم که خبرهای بد و ناگوار را گردآوری می کنند . این افراد نوعی از انرژی با ارتعاشی ضعیف را انباشته می کنند و آن را برای مصرف ما در جامعه انتشار می دهند . ما می دانیم الهام گرفتن مستلزم این است که احساسی خوب و نیکو داشته باشیم و به سرچشمه عشق باز گردیم . بنابراین باید بسیار آگاه و هوشیار باشیم که چه موضوعاتی را به آگاهی خود راه می دهیم . افرادی که خبرهای بد و ناگوار را گردآوری می کنند مآموریت دارند که ما را متقاعد کنند دنیا پر از شر و بدی است ؛ شاید آنها نمی توانند اعتقاد داشته باشند که ما در دنیایی سرشار از مهر و دوستی زندگی می کنیم و به نظر می رسد آنها عقیده دارند که توهمشان حقیقت دارد .

این اخبار بد و ناگوار مقداری معین از نوعی انرژی ضعیف است که اعتیاد می آورد . با شنیدن این گونه اخبار به قلبمان رجوع کنیم و از خود بپرسیم آیا این ماجرا با احساس واقعی من همخوانی دارد ؟ اگر در ارتباط با این انرژیها باقی بمانم احساسی خوب و الهی خواهم داشت ؟ یا احساسات بد و ناخوشایند دچارم می شود ؟

فقط باید نسبت به موضوعاتی هشیار باشیم که به هنگام اتصال به اینترنت ، تماشای تلویزیون یا خواندن روزنامه تصمیم گرفته ایم به آگاهی خود وارد کنیم . اگر وقتی چنین اخباری می شنویم و دچار هیجان می شویم ، خودمان را کنترل کنیم ، آنگاه می توانیم در برابر چنین موضوعاتی دوست داشته باشیم از احساس واقعی خود با خبر شویم . ما با برخورداری از احساسی خوب و الهی فرصتی بدست می آوریم تا نیروی مثبت کوچکی باشیم .

این نیرو می تواند انرژی های ضعیف تر را تعالی ببخشد و به انرژیهای معنوی تبدیل کند . راه چاره ما برای پرهیز از احساسات بد و ناخوشایند به هنگام قرار گرفتن در معرض اخبار بد و ناگوار رسانه ها این است که به خود یاد آور شویم :

من انسانی هماهنگ با ارتعاش نیروی الهی هستم .

پس هم انسانی مطلع می توانیم باشیم و هم الهام بگیریم . به این ترتیب از میزان انرژیهای منفی و ضعیفی می کاهیم که رسانه های مختلف به ما انتقال می دهند . انجام این کار یعنی باقی ماندن در حیطه معنویت .

من کامل آفریده شده ام و حاصل فراوانی جهانم .

آرزوهای من بدون نگرانی پدیدار خواهند شد .

ادامه در قسمت بعدی ….

2

خاطره ها, رادیو فکرنو

خانم فلورانس اسکاول شین در کتاب معروف خود ، چهار اثر ، با ذکر این نکته که ؛

 واژه ها و اندیشه ها دارای امواجی بی نهایت نیرومندند که همواره به تن و چارچوب امور آدمی شکل می بخشند.

داستان زنی را تعریف می کند که موفقیتی بزرگ را از طریق چنین قانونی به دست آورد ؛

زنی آشفته و پریشان نزدم آمد و گفت که قرار است پانزدهم ماه برای مبلغ سه هزار دلار تحت پیگرد قانونی قرار بگیرد . هیچ راهی نیز برای به دست آوردن این پول به نظرش نمی رسید و سخت نا امید بود .

به او گفتم که خدا روزی رسان و خزانه غیبی او است ؛ و برای هر تقاضایی عرضه ای هست .

پس کلام لازم را بر زبان آوردم و خدا را شکر کردم که این زن در وقت مقرر و از راهی درست این سه هزار دلار را دریافت خواهد کرد . به او گفتم که باید ایمان کامل داشته باشد و ایمان کامل خود را در عمل نشان دهد .

پانزدهم ماه آمد اما هنوز از پول خبری نبود . زن در تماس تلفنی از من پرسید که چه باید بکند . گفتم ” امروز که شنبه است . پس  امروز آنها نمی توانند تو را مورد پیگرد قانونی قرار دهند . تنها وظیفه ات این است که چون یک ثروتمند عمل کنی ، و در پناه این رفتار ، ایمان کامل خود را به اینکه تا دوشنبه این پول را خواهی گرفت نشان بدهی . ” از من خواست با او ناهار بخورم و شهامتش را حفظ کنم . در رستوران که به او پیوستم گفتم : اکنون وقت صرفه جویی نیست . غذایی گران سفارش بده و طوری رفتار کن که انگار پیشاپیش سه هزار دلار را گرفته ای .

آنچه در عبادت می طلبید یقین بدانید که آن را یافته اید و به شما عطا خواهد شد .

صبح روز بعد ، دوباره به من تلفن کرد و از من خواست که تمام روز را با او بگذرانم . گفتم : نه ، تو در پناه خدایی و خدا هرگز دیر نمی کند .

عصر همان روز ، هیجان زده تلفن کرد و گفت : عزیزم ، معجزه ای رخ داد ! امروز صبح در اتاقم نشسته بودم که زنگ در به صدا درآمد . به دخترک خدمتکار گفتم : کسی را راه نده ! دخترک از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت : پسرعموی شما است . همان که ریش بلند سفید دارد .

گفتم : صدایش کن ! میل دارم او را ببینم . داشت از سر کوچه می پیچید که صدای خدمتکار را شنید و برگشت .

ساعتی صحبت کرد و درست همان وقت که برخاسته بود برود ، رو به من کرد و پرسید : راستی وضع مالی ات در چه حال است ؟

به او گفتم که به سه هزار دلار احتیاج دارم . او هم گفت : ناراحت نباش عزیزم . اول ماه سه هزار دلار به تو می دهم . اما من میل نداشتم به او بگویم که مورد پیگرد قانونی قرار خواهم گرفت . حالا هم نمی دانم چه باید بکنم ، چون تا اول ماه که پولی دستم نمی آید ؛ در حالی که فردا آن را لازم دارم . گفتم : به شفا و شفاعت ادامه می دهم !

آنگاه گفتم : جانِ جانان هرگز دیر نمی کند !

خدا را شکر که این زن در عرصه غیبی این پول را ستانده است و به موقع خود ، در عرصه عینی نیز آن را خواهد ستاند .

صبح روز بعد ، پسر عمویش به او تلفن کرد و گفت : امروز صبح به دفترم بیا و پول را بگیر ! آن روز بعدازظهر ، زن سه هزار دلار در حساب بانکی اش پول داشت و با شتابی هماهنگ با هیجانش به نوشتن چکهای لازم سرگرم بود .

برگرفته از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

0

خواندنی ها, رادیو فکرنو

بخشایش چیزی بیش از چشم پوشی از رفتار نامناسب فرد و گذشت از برانگیختگی های شخصی ست.  معنای آن رهایی یافتن از احساسات انکاری، خشم  و  عصبانیت و همچنین تداوم دادن به زندگی ست.

بخشایش جریانی درمانگر است تا زخم های  بی عدالتی ناشی از تسلط داشتن بر دیگران بسوی مقتدر کردن خود، تغییر جهت دهند .

بخشایش کاری نیست که برای فرد دیگری انجام می دهید بلکه کاری ست که برای خودتان  می کنید

بخشایش شما را مجددا آزاد می سازد  عبارت از تو متنفرم سوزش شدیدی برجای می گذارد بخصوص اگر از جانب فرزندتان اظهار شود رنج آور تر می گردد.

هرکسی که بتواند احساس رنجیدگی یا خشم داشته باشد می تواند بخشایش  را هم به خود راه دهد.

اگر خودمان را همچنان در باره رفتار گذشته مان مقصر بدانیم چندان بهتر از آن نیست که نخواهیم کسانی را که به حق ما تجاوز کرده اند ببخشیم

هر لحظه از بخشایش راستین بخشی از یک عشق نامشروط به حساب می آید.

هر برخورد ما با خشم چه کوچک باشد چه بزرگ، درسی از بخشایش است.

هر اقدامی در بخشایش درسی ست از تقویت اراده خود.

تقویت حقیقی اراده هم راستا شدن بخش بشری ما با بخش الهی مان است و به این طریق است که ما به عظیم ترین گنجایش بشری خود دست یافته ایم.

برایان لوک سی وارد

0

خواندنی ها, رادیو فکرنو

غلبه بر احساس گناه

بسیاری از ما یک عمر به خاطر اعمال و رفتار گذشته خود احساس گناه می کنیم . در نتیجه بار احساسی منفی سنگینی را که با سرزنش ، خودخوری ، تأسف ، رنجش ، خشم و ناراحتی رابطه دارد به روشها و انتخاب های خود تحمیل می کنیم .

احساس گناه به خاطر تربیت فرزندانمان ، احساس گناه به خاطر متلاشی شدن پیوندهای خانوادگی ، احساس گناه به خاطر از دست رفتن روابط دوستانه ، پول ، شهرت و احساس گناه به خاطر انتخابهای اشتباه .

درست یا غلط اگر خود را به خاطر موقعیتی سرزنش کنید لازم است که خود را ببخشایید و از احساس گناه خود را خلاص کنید . ببینید برای اصلاح آنچه اتفاق افتاده چه کاری از شما ساخته است . اگر ساخته نیست فراموش کنید و به زندگی عادی خود بپردازید . این امر را تأیید کنید که گر چه تقصیر شرایط موجود را بر عهده می گیرید ، اجازه نمی دهید که این قبول تقصیر شما را برای همیشه رنج بدهد ؛ در غیر این صورت احساس گناه هرگز به شما اجازه نخواهد داد که آزاد و خوشبخت باشید . به جای احساس گناه کردن بپذیرید که شما کامل و صد در صد بدون عیب نیستید .

ذهن خود را بی جهت متوجه خلافها ، حقیقی یا کاذب نکنید . به جای آن ، قصد کنید که از حادثه ای که اتفاق افتاده درس بگیرید . اگر کسی تحت تأثیر اقدام شما متضرر شده یا آسیبی دیده حتی اگر این کس خودتان بوده اید ، از او طلب عفو و بخشش کنید و بعد بگذارید تا احساس گناه برای همیشه شما را رها کند .

این اقدام به مراتب درست تر و سالم تر از آن است که خود را برای باقیمانده عمرتان مشمول کیفر و مجازات کنید و خود را مستحق رنج کشیدن بدانید . هرگز نمی توان با ماندن در گذشته و نظر داشتن مدام به آن پای به آینده گذاشت . روزهایی دیگر از زندگی باز هم پیش روی شماست و انتظار شما را می کشد . چرا زندگی را با غبطه خوردن ها و متأسف بودن ها به حال گذشته ای که توان تغییر آن را ندارید بر خود حرام می کنید ؟ به جای آن نگرش مثبت برخود اتخاذ کنید . شما بهترین کاری که می توانید در حق خود کنید این است که نگرش تان را تغییر دهید ؛ این نگرش شماست که واقعیت شما را مشخص می کند . رها کردن احساس گناه البته همیشه ساده نیست ، اما اگر به طور روزانه و منظم به این کار اقدام کنید و احساس آرامش ناشی از این رها کردن را تجربه کنید به فواید آن پی خواهید برد .

برگرفته از کتاب معجزه باور

0

خواندنی ها, رادیو فکرنو

  هر اقدام توأم با بخشایش حاکی از داشتن عشق نامشروط است. اگر خشم درمان نشده را برای روح یک زهر بدانیم ، بخشایش پادزهر به حساب می آید.

در جایی که خشم مانع راه است بخشایش راهی به اطراف می گشاید و از تجربه فراتر می رود.

برای نامشروط بودن ، شخص باید آمادگی داشته باشد تا احساسات خشم ،  مخالفت و خصومت را رها کند. بخشایشِ شیرین نمی تواند طعمی تلخ داشته باشد. آنگاه که احساسات خشم آلود برطرف می شوندروحی که در اسارت خشم بوده برای ادامۀ سفر آزاد می گردد.

چرا بخشیدن اینقدر سخت است؟ ممکن است به قدرت یا ضعف ًخود ً مربوط باشد. تشخیص کوتاهی های ما برای ًخود ً همانقدر دردناک است که عمل بخشیدن. بنابراین ًخود ً خشم را حفظ می کند چون توهم تسلط داشتن قوی و جذاب است در اصل خشم می تواند به عنوان سوختِ لازم برای جنگ یا گریز به کار گرفته شود. ولی طیِ مرور زمان ، آلودگی احساس می تواند روح را دچار خفگی کند و خشم زایل نشده به عامل مخرب تبدیل می گردد.

شاید باور عمومی و شاید باوری ناآگاهانه باشد که بخشودن کسی که ما را آزرده است با قربانی شدن مجدد برابری می کند. برای بار اول به شما بدی شده است و بعد هنگام صورت گرفتن بخشایش یک بار دیگر هم مورد سوء استفاده قرار می گیرید. چنین استنباط می شود که نتیجه باعث ترساندن ًخود ً می شود که آن هم در جای خود بسیار دردناک است بنابراین خودِ تغییر شکل یافته تسلیمِ توهمِ تسلط می شود و بخشی از خشم را به صورت اعتراض یا تحقیر حفظ می کند.

برگرداندن طرفِ دیگرِ صورت ظاهراً قابل تحسین است و حتی افراد به این کار تشویق شده اند ولی نه به قیمت از دست دادن عزت نفس. بنابر این دوباره واژۀ توازن در ذهن متبادر می شود.

چطور می توانید احساسات خشم و اعتراض را رها کنید در حالیکه حالت قدرتمندی از عزت نفس را نگاه می دارید؟ بخشایش شیرین همان جریان رها شدن است.

بقول معروف خطا کردن کاری ست انسانی بخشایش کاری ست الهی. در حقیقت کار خداوند باید بوسیلۀ ما انجام شود. بخشایش خصیصه ای بشری ست که در تمام فرهنگ ها شناخته شده است.

یک انسان عادی در طول روز پانزده بار عصبانی می شود که معمولاً در اثر وقایع غیرمنتظره است. هر بار که خشمی کنترل نشده بروز می کند مسئلۀ تسلط داشتن مطرح می شود. ما ممکن است در مواردی مثل برخورد با یک راننده بی ادب یا فروشندۀ بدخلق مغازه که باعث خشمگین شدن ما می شوند مسامحه به خرج دهیم ولی توهین به هویت ما مشکل ایجاد می کند. هرقدر رخنه در ًخود ً بزرگتر باشد برطرف شدن کینه زمان طولانی تری می طلبد بااینکه بسیار سخت بنظر می رسد برخورد های تهدید آمیز نسبت به ًخود ً در کیفیت های شدید ، بهترین فرصت ها را برای بجا آوردن بخشایش فراهم می آورد.

برایان لوک سیوارد

 

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

خانمی بسیار موفق  که بیرون  منزل کار می کرد ، همیشه دل نگران پسر مجرد خودش بود. پسر در شغل خود موفق بود اما هنوز ازدواج نکرده و سروسامان نگرفته بود. مادر که زنی بیوه بود و سال های جوانی اش را صرف تربیت و تحصیل پسرش کرده بود ، اکنون می خواست آزاد باشد تا بتواند به تنهایی سفر کند و برای کار به شهر دیگر برود. همچنین آرزو داشت عروسی پسرش را ببیند و شاهد خوشبختی او باشد البته می دانست چنین آزادی و آسایشی مستلزم قطع وابستگی عاطفی به پسرش است.

گویی ناگهان رؤیاها به حقیقت پیوستند ؛ زیرا پسرش دختر دلخواهش را دید اما مادر به جای اینکه خوشحال شود شروع کرد به ایراد گرفتن از دختر و نشان دادن رنجش و کدورت و انزجار. به بستر بیماری افتاد و پزشک معالجش به او گفت که فشار خون او عصبی ست و ناشی از اضطرابی نهفته و مرموز.

مادر دریافت که برای بهبود و تندرستی و شادی و زندگی متعادل خود، باید پسرش را آزاد بگذارد تا هرطور که خودش می خواهد زندگی کند. مادر فهمید که آزاد کردن پسرش به معنای آزاد کردن خودش است . پس بی وقفه و مدام تکرار کرد؛

“پسرم ، من تورا به خیر و صلاحت می سپارم من تو را رها می کنم تا آزادانه بسوی زندگی دلخواهت بروی. هر فرد که خوشبخت شود برای همۀ اطرافیانش خوشبختی می آورد.”

چندی نگذشت که تمامی دلشوره و اضطرابش را از دست داد و سلامت خود را بازیافت. پسرش عروسی کرد او نیز دیگر بار آزاد شد تا بتواند به سفر و سیرو سیاحت بپردازد و کاری تازه پیدا کند. بسیار زود توانست همان شیوۀ زندگی را در پیش گیرد که آرزوی دیرینه اش بود و مدتها اندیشه اش را در سر پرورانده بود.

خلیل جبران در بارۀ عشق رهایی بخش به فرزندان گفته است:

فرزندانتان از آنِ شما نیستند آنان پسران و دختران زندگی برای زندگی اند. آنها از طریق شما می آیند اما نه از شما و هرچند با شما هستند از آنِ شما نیستند شاید تنِ آنها را مأوا دهید اما نه جانشان را . شاید بکوشید همچون آنها باشید اما نکوشید آنها را چون خود کنید.

کاترین پاندر_ از دولت عشق 

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

خانم کاترین پاندر ، نویسندۀ کتاب از دولت عشق خاطره ای را در بارۀ عشق رهایی بخش تعریف کرده . او می گوید؛

به بالین زن جوانی که ناگهان دچار بیماری اعصاب شده و در بیمارستان بستری شده بود ، مشاوری فراخوانده شد. زن سردرد های شدید داشت و گریه های طولانی اش بند نمی آمد و هیچ دارو و مسکنی در او اثر نمی کرد. مادرش که داشت از ترس دیوانه می شد ، یکریز می گفت:

نمی توانم بفهمم چه پیش آمده ، دخترم همیشه آنقدر مطیع و سربزیر بوده که هرگز روی حرفم حرف نمی زد. اما حالا چه مزخرفات وحشتناکی به من می گوید. می گوید من زندگی اش را خراب کرده ام ، من باعث شده ام که نتواند کار پیدا کند. من باعث شده ام که عروسی نکند و به خانۀ بخت نرود. البته من هیچوقت تشویقش نکردم که کار پیدا کند ، چون همیشه بچه ای ترسو و مریض بود نیاز مالی هم نداشت که برود کار پیدا کند. من هم اصرار می کردم که در خانه بماند و در امور منزل کمک کند. فکر می کردم از این بیشتر خوشش می آید و این شیوۀ زندگی درست تر است. اما او حالا از من انتقاد می کند و مرا به باد ملامت می گیرد. اصلا ناگهان از من متنفر شده است.

دختر که عاقبت برضد استیلای مادر و عشق خفقان آور او عصیان کرده بود ، دیگر بچه نبود. سن او از سی سال گذشته بود و هنوز جوراب ساقه کوتاه به پا می کرد و موهاش را می بافت و لباس دخترهای سیزده چهارده ساله را به تن می کرد. در نتیجه طرز تفکر و صحبت کردن او نیز در همان سن و سال باقی مانده بود.

دختر از اینکه می دید از مادرش رو برگردانده احساس گناه می کرد اما می گفت چارۀ دیگری ندارد و اختیارش دست خودش نیست. وقتی مشاور به او اطمینان خاطر داد که عکس العمل او کاملاً طبیعی ست ، توانست بیاساید و آرام شود. همین که در آرامش فرو رفت سردرد هایش کاملاً قطع شد ، گریه اش بند آمد ، توانست غذا بخورد ، نیروی خود را باز یافت و خصومتی که  نسبت به مادرش احساس می کرد نیز از میان رفت.

گفتگوهای بیشتری که با این مادر و دختر صورت گرفت به هر دو آنها کمک کرد تا دریابند که این تجربه در جهت خیر بوده است زیرا اگر دختر نتوانسته بود خصومت های جمع شده ای را که نسبت به مادر خود در دل نگاه داشته بود بیرون بریزد و اگر نتوانسته بود به دادخواهی برخیزد و استقلال عاطفی خود را بطلبد حتماً کارش به جنون و بیمارستان روانی می کشید.

خلیل جبران در بارۀ عشق رهایی بخش به فرزندان گفته است:

فرزندانتان از آن شما نیستند. آنها پسران و دختران زندگی برای زندگی اند. آنها از طریق شما می آیند اما نه از شما. و هرچند با شما هستند ، از آن شما نیستند. شاید تن آنها را مأوا دهید اما نه جانشان را . بکوشید همچون آنها باشید اما نکوشید آنها را چون خود کنید.

برگرفته از کتاب ِ از دولت عشق

 

0

خواندنی ها, رادیو فکرنو

هیچ تضمینی وجود ندارد که با روزه دار کردن ذهن و گرسنگی کشیدن جسم ، نتایج سریعی حاصل شود. دریافت یک نتیجۀ فوری نیست بلکه یک جریان است همانطور که نمی توان آب را به سوی سربالایی کوه کشاند به همین نسبت هم نمی توان روشنگری را مطالبه کرد.

وقتی درهای پذیرش باز باشد اعجاب آورترین افکار خودنمایی می کنند.

وقتی دارید لباس می شویید ، دوش می گیرید ، رانندگی می کنید و یا در ساعات دیروقت شب بیدار، دراز کشیده اید احساس پذیرش داشته باشید.

مشاهدۀ بصیرت الهی زیباست نه تنها از طریق آرام بودن ذهن ، بلکه به وسیلۀ انسجام افکار ، ادراکات و رفتارها ست.

با اینکه جریان یافتن هشیاری به اجبار میسّر نیست ولی می توان آن را بسوی خود بسط داد . کلید ماجرا در رها بودن است.

صدای الهی از دهان های بسیاری خارج می شود. بصیرت ها ، القائات و مکاشفات ممکن است از بیگانگان ، دوستان و حتی افراد خانواده برسد.

برجای ماندن مانند کوه یک یادآوری ساده و عمیق است به این مفهوم که ما در وجودمان عمیقاً ریشه دوانیده ایم . کوهها همواره نمادی از قدرت و استحکام هستند ما هم وقتی به خردمندیِ عمیق روح گوش می دهیم در برابر افکار تنش زای زندگی ، نیرومند  محکم و انعطاف پذیر می شویم.

استقرار داشتن بر زمین حالتی از امنیت را می رساند؛ شنیدن صدای الهی ، دریافت کردن یک علامت ، یک تصویر ، بصیرتی که از مدتها قبل منتظرش بوده ایم ، یک تجلّی یا یک ظهور ، ما را با آن بخش از جوهر الهیِ خودمان که احساس امنیت یا همان استحکام در سفر بشری را تأمین می کند ، از نو مرتبط می سازد.

برایان لوک سی وارد

0

مطالب قدیمی ترصفحه 1 از 3مطلب جدیدتری وجود ندارد