Your address will show here +12 34 56 78
رادیو فکرنو, سروده ها

چه روزها و چه شب ها

که در ستاندن آرزوهایمان سخت در کند و کاویم

و سعی بر آن داریم که امید از دست ندهیم

اما در این میان بدان نازنین

چیزی نیست که به ما داده شود

هرچه را ما بدنبال آنیم

اینجا در ماست در تو… در من

ما آنقدر در خودبینیِ خود غرقه ایم

که تماماً از اینهمه زیبایی غافلیم

اصلا پاک یادمان رفته که آنها اینجایند

اینجا… در کنار ما… در برِ ما

آنها برای ما وجودی مهربانند

که جز شاد کردن ما هیچ سودایی در سر ندارند

آنها با تو هستند … با من  

و تنها برای ما آشکار می شوند

اگر براستی بخواهیم شان…

اگر باوربه هست شان کنیم

پس بیا بانگ شان زنیم و فرایشان خوانیم

تا بپاخیزند و برایمان قیام کنند

آنگاه دیگر می دانیم که

اگر شاد می شویم از شادمانیِ خود شادیم

که اگر آرام می گردیم به آرامش خویش آرامیم

که اگر باز می شویم به گشایش خویش بازیم

و اگر به غایت می رسیم چون خود در غایتیم 

نازیلا رسولی_خرداد ۹۵

0

رادیو فکرنو, سروده ها

من نوای فلوتش را می شنوم

خود را سرکوب کردن نمی دانم

گرچه بهار نیست گل می شکفد

و زنبور دعوتش را می پذیرد

آسمان می غرد و برق می زند

و امواج در قلبم غلیان می کند

باران می بارد و قلبم آفریدگار را می طلبد

قلب من به مرزی رسیده است که از آن

ترنّم جهان برمی خیزد و فرو می نشیند

آنجا که بیرق هایی پنهان در آسمان به اهتزاز درآمده اند

و من می گویم… من می میرم

اگرچه قلبم همیشه زنده است 

کبیر

0

رادیو فکرنو, سروده ها

زمانی من به خود گفته بودم؛

وقتی همه چیز در آرامش است من آرام خواهم بود

وقتی همه چیز خوب بود من خوب خواهم بود

من به خود گفته بودم؛

وقتی او اینجاست… وقتی تو کنارم هستی

وقتی آسمان آبی ست… هوا عالی ست

وقتی بهار می آید تا غنچه ها شکفته شوند

وقتی باران نرم ببارد و فقط با خود رنگین کمان بیاورد

وقتی چلچله های مهاجر بی هیچ غوغایی در آسمان رد شوند

و صبحگاهان هیچ گنجشکی نخواند

وقتی رودخانه ها بی جوش و خروش ،آرام در بستر خود پیش روند

وقتی امواج دریا به خاموشی به ساحل رسند

و در مرداب ها از هیچ غوکی صدایی برنخیزد

آنگاه من می توانم… آنگاه من هستم

من به خود گفته بودم؛

وقتی کودکی ناله ای سر ندهد…ندود…نخندد

وقتی حتی برگی نیفتد به زمین که مباد گردی برخیزد

آنگاه من می توانم آرام باشم… آنگاه من هستم

زمانی من گفته بودم به خود؛

هرگاه همه چیز آرام بود هرگاه همه چیز خاموش بود

و اگر آشفته بازار ذهنم ، هر روزش آدینه بود

من آن وقت ،آرام خواهم بود

اما چطور پیش خواهد رفت اگر چنین باشد؟

آیا مرا بر چنین خواستنی کامی ست؟

و من آرام خواهم بود؟

چون در همه جا… در همه چیز جز سکوت هیچ نیست؟

دریغا که این خیالی وهم بود که مرا در خود فرو برده بود

من اینک، نیک میدانم که اگر هستم چون او هست… چون تو هستی

چون همه چیز در همه جا جاری ست

و بود من بسته به هست دیگری ست

کمال را در نقص دیدن هنر است و نه در کمال یافتن

پس می شود بود به همان نرمی… به همان آرامی

پس ًمی شود ً هر آنچه تو خواستاری بشود

بهار ۹۵_نازیلا رسولی 

[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]

2

سروده ها

دلتنگی های آدمی را

باد ، ترانه ای می خواند

رؤیاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می گیرد

و هر دانۀ برفی

به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت…

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو… و من

مارگوت بیکل 

0

رادیو فکرنو, سروده ها

روزی راه سفر در پیش گرفتم تا پیدا کنم خود را

و بدانم آن که خود ، مرا می دانست کیست  

من در میان بوته های شمشاد

بدنبال خود گشتم اما هیچ نبود آنجا

من در میان سپیدیِ کف های امواج دریا

بدنبال خود بودم اما چیزی نبود آنجا

من در میان آهنگ های وحشیِ پیچیده در باد

هرچه گشتم باز خود را نیافتم

من در میان چهره های تلخ هر آدمی

در میان دست های نوازشگر هر مادری

حتی در میان گل-خوشه های اقاقیِ پیر باغ

در لابلای شن های داغ صحرا هم ندیدم خود را

من باز ، گشتم در زمین و گذشتم از زمان

اما آنکه به من خود را نشان می داد نبود آنجا

پس کجاست آنی که بدانم منم ؟

من رفتم و گشتم اما دستم تهی ماند از تمنّایم

و بی هیچ نشانه ای بازگشتم

و ناگاه دیدم که سبز شدم به رنگ آن شمشاد

که سپید شدم بسان کف های امواج

و طنین شدم چون نوایی در آغوش باد

من دیدم که لحظه ای تلخ شدم

و بعد… دستانم بود که مهر مادری را 

همچون لطافت گل های اقاقی

با خود بهمراه داشت

و ناگاه همنوایی قلبم با تمام آنها

مرا بر آن داشت که بدانم

“هر آنچه هست ، ” من هستم 

نازیلا رسولی_ بهار ۹۵

0

رادیو فکرنو, سروده ها

مگذار بپذیرم که در یگانگی و در پیوند روح های راست و با وفا اشکالات و موانعی راه می یابد؛

آن عشق که عشق نیست که وقتی به بی ثباتی یا تغییری برمی خورد،

تغییر می پذیرد یا با آن که دل برمی کَنَد خم و منحرف می شود و او نیز دل بر می کند.

عشق آن نشان و نشانه ی ثابت و پابرجای دریا است که به طوفان ها می نگرد

و هرگز تکان نمی خورد و متزلزل نمی گردد؛

او برای هر کشتی سرگردان ستاره ای است

که هر چند ارتفاع آن اندازه گرفته می شود ولی ارزش آن ناشناس و نشناخته است.

عشق بازیچه و ریشخند زمان نیست

اگرچه لب ها و گونه های سرخ فام به درون ِ دایره ی داس ِ سر کج ِ زمان می افتند؛

ولی عشق با ساعات و هفته های کوتاه و زودگذر تغییر نمی پذیرد

بلکه حتی تا دم روز رستاخیز و داوری، زنده و باقی می ماند.

اگر این که من می گویم خطا و زلالت است و علیه من ثابت گردد،

نه من هرگز شعر گفته ام و نه هرگز هیچ کس عاشق شده است.

شکسپیر

0

رادیو فکرنو, سروده ها

آینه ها به ما دروع نمی گویند

وقتی روبروی آن ایستاده ای

هرچه که از توست به تو می تاباند

و تو آن را به عین می بینی

تو در آن شیشۀ نقره گون صاف چه می بینی؟

خودت را؟ به همان شکل که همیشه می دیدی؟

به همان ترتیب که بارها به تو نشان داده بود؟

یک رخ… یک نما… یک تو و چشم انداز اطرافت؟

آیا تمام اینها همانی ست که هست؟

و تمام آن رنگ و نور و نمود همانی ست که می باید؟

آیا آن تابش بواقع از آن توست یا تنها نمایی بوده که بر تو تابانده شده؟

و آیا، آن حالت ، براستی همانی ست که می پنداری؟

و اکنون این شیشۀ جیوه اندود آن را به تو باز تابانده؟

آیا حقیقت دارد آنی که قاب روبرو بر تو ظاهر کرده؟

 و اصلاً تو… خود چه می پنداری؟

شاید به پشت آن هزاران باری که خود را در آن دیدی

اینک چنین است و ذهن تو انباشته از هزاران تصویری ست

که بارها و بارها این شیشه  به تو تحمیل کرده

لحظه ای درنگ کن ای دوست

لحظه ای باز از آینه، بنگر به خود

آیا حقیقت همانی ست که می بینی؟

هرگز… مرا باور بر این نیست

تنها قلب ماست آینه ای راستگو تر

که ما را بس عالی می نمایاند

پررنگ ، کامل و درخشان

نازیلا رسولی_ اسفند ۹۴

0

رادیو فکرنو, سروده ها

در این میانه رفاقت بزرگی به دست آمده  

که دوست، دوستی شد و رفاقت چه سهل می آید

و گاه در هر طپش، یاد او می آید

و یکی در راه ، گاه می ماند تا خار را بخواباند

و دیگری به نرمی از میان آن بگذرد

شقایق ها یک طرف با گلگونیِ روی خود

و رزهای وحشی در طرفی دیگر

و آن بالا در پهنۀ آسمان،

پرستوها در جولانگاه رهایی خود

لبخند به این دوستی می زنند

چه فرق که دوست تویی یا او

یاران باهم خواهند بود

اگر سودای باهم بودن درسر دارند

آنها همراه هم در پیچ و تاب راه رفتن پیش می روند

و سختیِ آن را تاب می آورند

تا ان دم فرارسد و دیگر جز پیوستن چیزی نباشد

و یکپارچگی ، هر دو را در هم آمیزد

و آن دو شاد از این پیوند

در آرامش ، حیاتی نو از سر گیرند 

نازیلارسولی_زمستان ۹۴

2

رادیو فکرنو, سروده ها

چطور می توان شادی را در خانۀ دل جا داد؟

شاید وقتی دوری از هرآنچه می خواهی دور باشد زتو

شاید وقتی نزدیکی به هرآنکس که می خواهی نزدیک باشد به تو

شاید هم طبیعت وحش است که تو را شاد می کند… نمی دانم

آنگاه که در ساحلی سنگی ایستاده ای

و چشم بر اقیانوس بیکران دوخته ای

و امواج را می بینی که چطور در تلاطمند

که چطور با خروش به ساحل می رسند

و پاشه های اب است که بر صخره ها می کوبند

شاید آنجاست  که شادی در خانۀ دل جای دارد

شاید غرش آبشار کوهستان چنان طنینی مهیج در دلت می افکند

که هموست شادی تو

شاید هم نوای روح بخش آن رود آرام است

که در پهن دشت زمین به عشق دریا پیش می رود

نمی دانم ،شاید طراوت یک باران است آن شادی  

یا غوغای پرنده های مهاجراست از سفری دور

یا غروب خورشید در خط یک افق با آن رنگ های  دلفریب

و یا طلوعش که تکاپو می آورد در کالبد زندگی

و اما شاید ازدحام آدمهاست

شاید نگاه یک دوست… لبخند یک پیر و یا خنده های پاک  یک کودک

 هر کدام شادی را درخانۀ دل جا می دهند

و تمام اینها شاید نیست و تنها خود می توانی

شادی را در خانه دل جا دهی

و اما با توست که چطور بپنداری

که چیست آن روح زندگی  که تورا براستی زنده  کند

و کجاست آن هوایی که تو را نفس دهد

و در خانۀ دل مأوا گزیند و تو را شاد کند

بهمن۹۴_نازیلا رسولی

0

مطالب قدیمی ترصفحه 1 از 6مطلب جدیدتری وجود ندارد