Your address will show here +12 34 56 78
خاطره ها, رادیو فکرنو

خانم فلورانس اسکاول شین در کتاب معروف خود ، چهار اثر ، با ذکر این نکته که ؛

 واژه ها و اندیشه ها دارای امواجی بی نهایت نیرومندند که همواره به تن و چارچوب امور آدمی شکل می بخشند.

داستان زنی را تعریف می کند که موفقیتی بزرگ را از طریق چنین قانونی به دست آورد ؛

زنی آشفته و پریشان نزدم آمد و گفت که قرار است پانزدهم ماه برای مبلغ سه هزار دلار تحت پیگرد قانونی قرار بگیرد . هیچ راهی نیز برای به دست آوردن این پول به نظرش نمی رسید و سخت نا امید بود .

به او گفتم که خدا روزی رسان و خزانه غیبی او است ؛ و برای هر تقاضایی عرضه ای هست .

پس کلام لازم را بر زبان آوردم و خدا را شکر کردم که این زن در وقت مقرر و از راهی درست این سه هزار دلار را دریافت خواهد کرد . به او گفتم که باید ایمان کامل داشته باشد و ایمان کامل خود را در عمل نشان دهد .

پانزدهم ماه آمد اما هنوز از پول خبری نبود . زن در تماس تلفنی از من پرسید که چه باید بکند . گفتم ” امروز که شنبه است . پس  امروز آنها نمی توانند تو را مورد پیگرد قانونی قرار دهند . تنها وظیفه ات این است که چون یک ثروتمند عمل کنی ، و در پناه این رفتار ، ایمان کامل خود را به اینکه تا دوشنبه این پول را خواهی گرفت نشان بدهی . ” از من خواست با او ناهار بخورم و شهامتش را حفظ کنم . در رستوران که به او پیوستم گفتم : اکنون وقت صرفه جویی نیست . غذایی گران سفارش بده و طوری رفتار کن که انگار پیشاپیش سه هزار دلار را گرفته ای .

آنچه در عبادت می طلبید یقین بدانید که آن را یافته اید و به شما عطا خواهد شد .

صبح روز بعد ، دوباره به من تلفن کرد و از من خواست که تمام روز را با او بگذرانم . گفتم : نه ، تو در پناه خدایی و خدا هرگز دیر نمی کند .

عصر همان روز ، هیجان زده تلفن کرد و گفت : عزیزم ، معجزه ای رخ داد ! امروز صبح در اتاقم نشسته بودم که زنگ در به صدا درآمد . به دخترک خدمتکار گفتم : کسی را راه نده ! دخترک از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت : پسرعموی شما است . همان که ریش بلند سفید دارد .

گفتم : صدایش کن ! میل دارم او را ببینم . داشت از سر کوچه می پیچید که صدای خدمتکار را شنید و برگشت .

ساعتی صحبت کرد و درست همان وقت که برخاسته بود برود ، رو به من کرد و پرسید : راستی وضع مالی ات در چه حال است ؟

به او گفتم که به سه هزار دلار احتیاج دارم . او هم گفت : ناراحت نباش عزیزم . اول ماه سه هزار دلار به تو می دهم . اما من میل نداشتم به او بگویم که مورد پیگرد قانونی قرار خواهم گرفت . حالا هم نمی دانم چه باید بکنم ، چون تا اول ماه که پولی دستم نمی آید ؛ در حالی که فردا آن را لازم دارم . گفتم : به شفا و شفاعت ادامه می دهم !

آنگاه گفتم : جانِ جانان هرگز دیر نمی کند !

خدا را شکر که این زن در عرصه غیبی این پول را ستانده است و به موقع خود ، در عرصه عینی نیز آن را خواهد ستاند .

صبح روز بعد ، پسر عمویش به او تلفن کرد و گفت : امروز صبح به دفترم بیا و پول را بگیر ! آن روز بعدازظهر ، زن سه هزار دلار در حساب بانکی اش پول داشت و با شتابی هماهنگ با هیجانش به نوشتن چکهای لازم سرگرم بود .

برگرفته از کتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

یکی از مریدان ذن می بایست از استادش خداحافظی کند و او را ترک کند . شب تاریکی بود و او کمی می ترسید . او می بایست به تنهایی از یک راه خلوت و از میان یک جنگل انبوه عبور کند که پر از حیوانات وحشی بود . استاد که متوجه ترس و اضطراب مرید شده بود گفت : به نظر می آید که خیلی ترسیده ای .

مرید جواب داد : بله من ترسیده ام . شب تاریک است و من باید به تنهایی از این جنگل انبوهِ پر از حیوانات درنده عبور کنم .

استاد گفت : کمی صبر کن من چراغی برایت روشن می کنم .

استاد چراغی روشن کرد و به دست مرید داد . او شروع کرد به پایین آمدن از پله ها ، ناگهان استاد شعله چراغ را فوت کرد و چراغ خاموش شد !! حالا تاریکی بیشتر از قبل به نظر می رسید .

شاگرد با آن چراغ که کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بود ، نگران و مبهوت پرسید : استاد چه کردید ؟!

چرا این چراغ را به من دادید در حالی که از ابتدا در فکر خاموش کردن آن بودید ؟

چه را می خواهید به من بگویید ؟ خواهش می کنم برایم توضیح دهید .

استاد گفت : این سفری ست که بایستی کاملا به تنهایی طی کنی هیچ نوع کمکی مجاز نیست ؛ اگر درمانده ای ، درمانده بمان ولی به یک امید واهی چنگ نینداز . ذهن تو همواره تو را ترغیب می کند که دنبال حمایت باشی و از جایی کمک بگیری .

مهم نیست جنگل چقدر انبوه است و شب تا چه اندازه تاریک و ظلمانی ست ، تنها کاری که باید بکنید این است که چراغ درونتان را بیفروزید . چون تنها این چراغ است که تا انتها شما را همراهی خواهد کرد .

شما تا کی و تا کجا می خواهید به چراغ های بیرونی اعتماد کنید ؟

آیا آن چراغی که استاد برای مرید روشن کرد از دستهای لرزان و ترسیده اش در طول مسیر به زمین نخواهد افتاد و نخواهد شکست ؟

آیا چنین شخصی با شنیدن حتی کمترین صدایی از حرکات برگ د رختان ، وحشت زده گیوه هایش را ور نخواهد کشید و نخواهد گریخت در حالی که به کلی چراغ را فراموش کرده است !

چه مدت چراغ دنیای بیرون می تواند شما را همراهی کند ؟

هرگز کسی با راه رفتن بر روی بزرگراه به حقیقت دست نیافته . کسی که در جستجوی راهی هموار و بدون مانع باشد ، هرگز نمی تواند به خدا برسد .

راه خدا راهی ست که شخص باید در آن خودش را آماده رودررویی با سختی های زیادی بکند .

خداوند وقتی شناخته می شود که انسان تنها باشد ، ملاقات در تنهایی مطلق صورت می گیرد .

درمانده به سلامت عبور می کند ؛

برگرفته از کتاب راز بزرگ 

اشو

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

روزی یک درویش هندی به نام اِک نات عزم یک سفر زیارتی کرد . برادرش به او گفت : تو خیلی خوشبختی که عازم زیارت هستی ، من نمی توانم تا با تو همسفر شوم ، ولی حالا که تو می روی و برادر من هستی برای من کافی است .لطفا این کدو را با خودت ببر و آن را در تمام آبهای مقدس تطهیر کن ، کدو مقدس می شود و آن وقت من آن را خواهم خورد .

اک نات خندید ، ولی کدو را با خود برد و در تمام رودهای مقدس که خودش را شستشو کرد ، کدو را نیز غسل داد . وقتی از سفر برگشت کدو را به برادر خود داد . برادرش قطعه ای از کدو را برید و مزه کرد ، مزه اش خیلی تلخ بود . اک نات گفت : کدویت چشمهای مرا باز کرد . من هم به دانش واقعی دست یافتم ، من هرگز دیگر به زیارت نخواهم رفت ، چون تمام آن رودهای مقدس نتوانستند یک کدوی تلخ را شیرین کنند ، پس من چرا باید در آنها غسل کنم ؟ اگر آن آبهای مقدس نتوانند تلخی یک کدو را بزدایند ، چگونه ممکن است تلخی درون یک انسان با غسل کردن در آنها زدوده شود ؟ من از این پس در جستجوی او به اماکن مقدس سفر نخواهم کرد .

تا زمانی که نَفس هست ، تلخیِ درون هم هست . نَفس سم است و هیچ کدویی آنقدر تلخ نیست که شما ….

برگرفته از کتاب راز بزرگ

   اشو

0

خاطره ها

فلورانس اسکاول شین در کتاب چهار اثرش در مورد بازگشت توفیق اینگونه نقل می کند :

یکی از شاگردانم که پیانیست ماهری است و در خارج از کشور ، موفقیت زیادی کسب کرده بود با دفتری پُر از قطعات بریده شده از روزنامه ها درباره کنسرتهایش ، و دلی خوش بازگشت .

خویشاوندی به او علاقه مند شد و گفت که از نظر مالی او را تأمین می کند تا در شهرهای مختلف کنسرت بدهد . مدیری برای اداره امور مالی و هزینه ها انتخاب کردند و ترتیب فروش بلیط ها را دادند .

پس از یکی دو کنسرت ، چیزی از وجوه باقی نماند . مدیر مالی همه پولها را به جیب زد .

وقتی شاگردم برای نخستین بار نزدم آمد ، وامانده و نومید و پریشان بود و آکنده از نفرت نسبت به آن مرد . آنچنان که این نفرت داشت او را از پا می انداخت . پول چندانی در بساط نداشت و تنها از عهده اجاره اتاقی سرد و بی روح بر می آمد که در آن دست و دلش به کار نمی رفت .

در واقع دچار نفرت و انزجار و تنگدستی و محدودیت خویش بود .

یکی از شاگردانم او را به یکی از جلساتم آورد . او نیز داستان خود را برایم بازگو کرد .

گفتم : « نخست باید از نفرت ورزیدن به آن مرد دست برداری . به محض اینکه بتوانی او را عفو کنی موفقیت تو به سویت بازخواهد گشت . چون تو داری به آیین عفو و بخشایش متشرف می شوی .»

این فرمان چنان عظیم به نظر می رسید که اطاعت از آن تقریباّ محال می نمود .

در این اثنا خویشاوند هم اقامه دعوی کرده بود تا پول را بازپس گیرد .

زمان می گذشت و آنها به دادگاه احضار نمی شدند .

از شاگردم دعوت شد که به کالیفرنیا برود . دیگر از این وضع رنجشی به دل نداشت و آن مرد را هم بخشیده بود .

ناگهان پس از چهار سال او را به دادگاه احضار کردند . به محض اینکه به نیویورک رسید به من تلفن کرد تا شفاعت کنم و برای راستی و عدالت ، کلام لازم را بر زبان آورم .

سرِ ساعت مقرر ، در دادگاه حاضر شدند . اما همه چیز خارج از دادگاه فیصله یافت . قرار شد که آن مرد ماهانه پول را بپردازد .

شاگردم سرشار از شادی نزدم آمد و گفت : « کوچکترین نفرتی از او به دل نداشتم . وقتی صمیمانه با او سلام و علیک کردم حیرت زده شد . »

خویشاوند شاگردم نیز گفت که همه پول از آنِ او است . از این رو ، خود را با حساب بانکی پر از پولی موجه دید .

هر انسانی صاحب مراد دل است منتها چون اسیر اندیشه های منفی خود است مراد دل خود را دور از دسترس و محال و عالی تر از آن می بیند که بتواند اجابت شود و توکل به خدا را نظریه ای بس مخاطره آمیز می پندارد در حالی که اگر به اندیشه های منفی و ترس و تردیدهای خود اعتنا نکند و به خدا توکل کند به مراد دل خود خواهد رسید .

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

دلیل اینکه گاه مردم ما را می آزارند این است که روح آنها توجه الهی و دعای خیر ما را می جوید . اگر برای آنها برکت و آمرزش بطلبیم ، دیگر آزارمان نمی دهند . از زندگیمان بیرون می روند و خیر و صلاحشان را جایی دیگر می یابند .

پرستاری در این کلمات ، حقیقت و آسایشی عظیم یافت . او در یک تصادف رانندگی ، توسط مردی مست و دائم الخمر به سختی مجروح شده بود . وقتی بهبود یافت و سرکارش بازگشت ، بارها آن مرد را به همان بیمارستانی آوردند که او آنجا کار می کرد . همواره نیز مست لایعقل بود . پرستار نپذیرفت که از او مراقبت کند . پزشک آن مرد نیز قول داده بود که این بیمار را به او نسپارد .

یک روز که دیگر بار این مرد به آن بیمارستان آورده شد ، با کمبود پرستار مواجه بودند ؛ و در بخش او ، جز خودش پرستار دیگری نبود . وقتی چراغ اتاق را روشن کرد و آن مرد را روی تخت دید ، چون چاره ای نبود ، خودش سینی داروهای او را به دست گرفت و به بالینش آورد . مرد بی درنگ او را شناخت و گفت پس از تصادف ، تمام مدت نگران وضع مالی او بوده است چون شنیده بود که او بیوه زن و عهده دار مخارج چند فرزند است .

صبح نیز چند بار بالای سرش رفت و برایش دارو برد . هر بار که به بالینش می رفت ، مرد از او طلب عفو و بخشایش می کرد . و پرستار به او اطمینان خاطر داد که او را بخشیده است . شگفت اینجاست که پس از گفتگو با پرستار ، دیگر به مشروب لب نزد . او نیز دیگر نشنید که آن مرد به بیمارستان آمده باشد . از این رو دریافت که مرد ،  تنها تبرک و بخشایش او را می خواست . و چون این بخشایش را به دست آورد ، برای ابد از زندگیش بیرون رفت .

اگر نمی دانید کی یا چه را باید ببخشایید ، هر گاه به نظرتان می رسد که برکت یا موهبت شما به سراغتان نمی آید و از شما مضایقه می شود ، از خدا بخواهید که بر شماآشکار کند که چه یا کی را باید ببخشایید ؟ شاید از کشف این که قفل یا گره کار کجا بوده است به  شگفت آیید !

برگرفته از کتاب ” از دولت عشق

نوشته کاترین پاندر

1

خاطره ها, رادیو فکرنو

خانمی بسیار موفق  که بیرون  منزل کار می کرد ، همیشه دل نگران پسر مجرد خودش بود. پسر در شغل خود موفق بود اما هنوز ازدواج نکرده و سروسامان نگرفته بود. مادر که زنی بیوه بود و سال های جوانی اش را صرف تربیت و تحصیل پسرش کرده بود ، اکنون می خواست آزاد باشد تا بتواند به تنهایی سفر کند و برای کار به شهر دیگر برود. همچنین آرزو داشت عروسی پسرش را ببیند و شاهد خوشبختی او باشد البته می دانست چنین آزادی و آسایشی مستلزم قطع وابستگی عاطفی به پسرش است.

گویی ناگهان رؤیاها به حقیقت پیوستند ؛ زیرا پسرش دختر دلخواهش را دید اما مادر به جای اینکه خوشحال شود شروع کرد به ایراد گرفتن از دختر و نشان دادن رنجش و کدورت و انزجار. به بستر بیماری افتاد و پزشک معالجش به او گفت که فشار خون او عصبی ست و ناشی از اضطرابی نهفته و مرموز.

مادر دریافت که برای بهبود و تندرستی و شادی و زندگی متعادل خود، باید پسرش را آزاد بگذارد تا هرطور که خودش می خواهد زندگی کند. مادر فهمید که آزاد کردن پسرش به معنای آزاد کردن خودش است . پس بی وقفه و مدام تکرار کرد؛

“پسرم ، من تورا به خیر و صلاحت می سپارم من تو را رها می کنم تا آزادانه بسوی زندگی دلخواهت بروی. هر فرد که خوشبخت شود برای همۀ اطرافیانش خوشبختی می آورد.”

چندی نگذشت که تمامی دلشوره و اضطرابش را از دست داد و سلامت خود را بازیافت. پسرش عروسی کرد او نیز دیگر بار آزاد شد تا بتواند به سفر و سیرو سیاحت بپردازد و کاری تازه پیدا کند. بسیار زود توانست همان شیوۀ زندگی را در پیش گیرد که آرزوی دیرینه اش بود و مدتها اندیشه اش را در سر پرورانده بود.

خلیل جبران در بارۀ عشق رهایی بخش به فرزندان گفته است:

فرزندانتان از آنِ شما نیستند آنان پسران و دختران زندگی برای زندگی اند. آنها از طریق شما می آیند اما نه از شما و هرچند با شما هستند از آنِ شما نیستند شاید تنِ آنها را مأوا دهید اما نه جانشان را . شاید بکوشید همچون آنها باشید اما نکوشید آنها را چون خود کنید.

کاترین پاندر_ از دولت عشق 

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

خانم کاترین پاندر ، نویسندۀ کتاب از دولت عشق خاطره ای را در بارۀ عشق رهایی بخش تعریف کرده . او می گوید؛

به بالین زن جوانی که ناگهان دچار بیماری اعصاب شده و در بیمارستان بستری شده بود ، مشاوری فراخوانده شد. زن سردرد های شدید داشت و گریه های طولانی اش بند نمی آمد و هیچ دارو و مسکنی در او اثر نمی کرد. مادرش که داشت از ترس دیوانه می شد ، یکریز می گفت:

نمی توانم بفهمم چه پیش آمده ، دخترم همیشه آنقدر مطیع و سربزیر بوده که هرگز روی حرفم حرف نمی زد. اما حالا چه مزخرفات وحشتناکی به من می گوید. می گوید من زندگی اش را خراب کرده ام ، من باعث شده ام که نتواند کار پیدا کند. من باعث شده ام که عروسی نکند و به خانۀ بخت نرود. البته من هیچوقت تشویقش نکردم که کار پیدا کند ، چون همیشه بچه ای ترسو و مریض بود نیاز مالی هم نداشت که برود کار پیدا کند. من هم اصرار می کردم که در خانه بماند و در امور منزل کمک کند. فکر می کردم از این بیشتر خوشش می آید و این شیوۀ زندگی درست تر است. اما او حالا از من انتقاد می کند و مرا به باد ملامت می گیرد. اصلا ناگهان از من متنفر شده است.

دختر که عاقبت برضد استیلای مادر و عشق خفقان آور او عصیان کرده بود ، دیگر بچه نبود. سن او از سی سال گذشته بود و هنوز جوراب ساقه کوتاه به پا می کرد و موهاش را می بافت و لباس دخترهای سیزده چهارده ساله را به تن می کرد. در نتیجه طرز تفکر و صحبت کردن او نیز در همان سن و سال باقی مانده بود.

دختر از اینکه می دید از مادرش رو برگردانده احساس گناه می کرد اما می گفت چارۀ دیگری ندارد و اختیارش دست خودش نیست. وقتی مشاور به او اطمینان خاطر داد که عکس العمل او کاملاً طبیعی ست ، توانست بیاساید و آرام شود. همین که در آرامش فرو رفت سردرد هایش کاملاً قطع شد ، گریه اش بند آمد ، توانست غذا بخورد ، نیروی خود را باز یافت و خصومتی که  نسبت به مادرش احساس می کرد نیز از میان رفت.

گفتگوهای بیشتری که با این مادر و دختر صورت گرفت به هر دو آنها کمک کرد تا دریابند که این تجربه در جهت خیر بوده است زیرا اگر دختر نتوانسته بود خصومت های جمع شده ای را که نسبت به مادر خود در دل نگاه داشته بود بیرون بریزد و اگر نتوانسته بود به دادخواهی برخیزد و استقلال عاطفی خود را بطلبد حتماً کارش به جنون و بیمارستان روانی می کشید.

خلیل جبران در بارۀ عشق رهایی بخش به فرزندان گفته است:

فرزندانتان از آن شما نیستند. آنها پسران و دختران زندگی برای زندگی اند. آنها از طریق شما می آیند اما نه از شما. و هرچند با شما هستند ، از آن شما نیستند. شاید تن آنها را مأوا دهید اما نه جانشان را . بکوشید همچون آنها باشید اما نکوشید آنها را چون خود کنید.

برگرفته از کتاب ِ از دولت عشق

 

0

خاطره ها

بانویی بازرگان راه تشرّف خود را به آیین عشق چنین تعریف کرد:

چندی پیش احساس کردم که دیگر ادامۀ وضع سخت زندگی برایم مقدور نیست ؛همسرم سخت افسرده و در معرض در هم شکستن اعصابش بود. پسر بزرگم که نوزده ساله و دانشجوی دانشگاه بود ، بدون دریافت کوچکترین کمکی از جانب ما ، در تقلّا بود تا مخارج دانشکده اش را تأمین کند. پسر وسطی ام که دوازده ساله بود با اینکه سالها تحت مداوای اختلال روانی بود هنوز مواقعی می شد که تا سرحد جنون ، دچار خشم و خشونت می شد. دختر پانزده ساله ام با کج خلقی و بداخمی های مداوم به ناهماهنگی های موجود واکنش نشان می داد و ظاهراً نمی توانست با هیچ کدام از دوستان و آموزگارانش کنار بیاید. خودم هم مدام دچار عفونت کلیه بودم. وقتی پزشکم به من هشدار داد که باید بیشتر از اینها مراقب باشم ، حتماً می توانید میزان نگرانی هایم را حدس بزنید.

پس از مطالعۀ مقاله ای در بارۀ قدرت دولت بخش  ًعشق الهی ً که چگونه سلامت به ارمغان می آورد و نقصان های شخصیتی را بهبود می بخشد و اوضاع و احوال و رویدادها را هموار می سازد ، دفتر و قلمی خریدم تا هر گاه که احساس نگرانی یا ترس می کنم به سراغ دفترم بروم و در بارۀ احساساتم عباراتی محبت آمیز بنویسم. برای همسرم  ، برای فرزندانم ، و همچنین برای خودم بارها و بارها نوشتم؛

من به دیدۀ محبت نگاهت می کنم و از تماشای کمال و بالندگی تو به وجد می آیم.

 حاصل امر باورکردنی نبود! بعد از شش هفته ، همسرم که به یک مرده شبیه بود اکنون هر روز دوش می گیرد وهمان هفتۀ اول که تأکید بر قدرت عشق الهی را آغاز کرده بودم، به آرایشگاه رفت و موهایش را کوتاه و مرتب کرد و بدون اینکه من حرفی بزنم شروع به کمک در امور منزل کرد.

پسر نوزده ساله ام که به دانشکده می رفت برای یکی از پژوهش هایش یک چک صد دلاری جایزه گرفت. همچنین به عنوان مربی تیم فوتبال ، کاری بسیار عالی با درآمد ماهیانه ای مکفی پیدا کرد که از این طریق به آسانی از عهدۀ مخارج دانشکده اش برمی آید.

پسر وسطی ام ناگهان خوش خلق و آرام شد و اکنون چند هفته است که کوچکترین رفتار خشونت آمیزی از خود نشان نداده است. دخترم هم با دوستان و آموزگارانش مهربان تر و ملایم تر شده است. در کلیه هایم نیز اثری از عفونت بجا نمانده است اکنون براحتی یک برنامۀ بهداشتی را دنبال می کنم تا مقاومتم را بالا ببرد. یک شغل نیمه وقت هم پیدا کرده ام و نمی توانم ً از دولت عشق ً که از چنین قدرتی بهره مند بوده است سپاسگزار نباشم.

 کتاب از دولت عشق_کاترین پاندر

0

خاطره ها

امت فاکس ، نویسنده و فیلسوف معاصر ، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت . وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود . اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند ، شدت گرفت . از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خودن بودند !!!

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود ، نزدیک شد و گفت : « من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد . حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید ! موضوع چیست ؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند ؟ »

مرد با تعجب گفت : ولی این جا سلف سرویس است !!! سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود ، اشاره کرد و ادامه داد : « به آن جا بروید ، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید ، انتخاب کنید ، پول آن را بپردازید ، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید …! »

امت فاکس ، که قدری احساس حماقت می کرد ، دستورات مرد را پی گرفت . اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که؛

زندگی هم در حکم سلف سرویس است : همه نوع رخداد ها ، فرصت ها ، موقعیت ها ، شادی ها ، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ، که از میز غذا و فرصت های خود غافل می شویم …!! در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است ، سپس آن چه می خواهیم ، برگزینیم …

0

خاطره ها, رادیو فکرنو

خاطره ای از کاترین پاندر نویسنده کتاب از دولت عشق

چند سال پیش ، رویدادی در زندگیم ، دیگر بار نشانم داد که نیروی محبت را نباید دست کم گرفت . از دولت عشق ، پیکارها آسانتر از کاربرد سلاح و جنگ افزار به پیروزی می رسد . اگر می خواهید به هر چیز دست می زنید طلا شود و در همه امور زندگی کامیاب شوید ، لبریز از عشق و محبت باشید .

از من خواسته شده بود که ریاست یک سازمان غیرانتفاعی را به عهده بگیرم . این شغلی بود که هیچ کس علاقه مند به تصدی آن نبود . زیرا در این سازمان ، علاوه بر ناهماهنگی بسیار و رنجشها و کدورتهای فراوان ، کمبود مالی نیز وجود داشت . در هر حال ، شغلی نبود که بتوان مشتاقش بود . به ویژه که نخستین شغلی بود که در این زمینه به عهده می گرفتم . البته برای انجام این کار ، آموزش  کافی دیده بودم ؛ اما تجربه یی نداشتم  و این مورد خاص ، برای شخص بی تجربه ، کاری دشوار به نظر می رسید . اما چاره ای نداشتم یا می بایست بیکار می ماندم ، یا همین شغل را می پذیرفتم . پس با اکراه قبولش کردم .

در نخستین نشستی که با هیأت مدیره داشتم ، هیچ نکته خوش بین کننده یی توجهم را به خود جلب نکرد . دو تن از آنها ایراد گرفتند که زیادی جوان و بی تجربه ام و قادر به حل مسائل آنها نیستم .

من هم خاموش ، در دلم ، اما از سر صدق و صفا ، با آنها موافقت کردم . اما سایر اعضاء هیأت مدیره خاطر نشان ساختند که من رئیس جدید هستم و برای این کار آموزش دیده ام و وانگهی از سوی سازمان مرکزی برای تصدی این شغل تعیین شده ام و آنها نیز علاقمندند که برای حل مشکلات سازمان ، همه گونه همکاری را با من بکنند .

وقتی برای دریافت هدایت دعا می کردم تا بدانم که برای اداره امور موقعیتی چنین دشوار چه باید بکنم ، این فکر از سرم گذشت که تنها سلاح مرموز این وضع باید « عشق الهی » باشد . عشق الهی تنها راز پیروزی در نبردی چنین دشوار است . تنها عشق الهی می تواند هماهنگی و توانگری را به سوی این سازمان سرازیر سازد .

وقتی در  نخستین جلسه هیأت مدیره ، اندیشه ام را با آنها در میان گذاشتم ، آن دو تن دیگر بار شروع به مخالفت کردند که معتقد نیستند که عشق الهی « به تنهایی » می تواند مشکلی را بگشاید . ضمناً با پرخاش پرسیدند : « مگر شما توی باغ نیستید که چنین پیشنهادی می کنید ؟ » و از شدت  عصبانیت ، استعفا دادند . من فهمیدم که این نخستین گام عشق الهی برای از میان برداشتن ناهماهنگی و حل مسأله است .

در گفتگویی خصوصی ، رئیس هیأت مدیره به من گفت البته که نمی توان درباره قدرت عشق الهی تردید روا داشت . عشق الهی می تواند هر نبردی را به ظفر برساند . اعتقاد او به نیروی هماهنگی بخش و توانگر کننده عشق ، چنان قدرتمند بود که با من قرار گذاشت هر روز صبح به مدت یک ساعت یکدیگر را ببینیم تا درباره امور مختلف سازمان با هم صحبت کنیم و سپس ثمرات نیکوی عشق الهی را مورد تأکید قرار دهیم و عبارتهای تأکیدی خود را تکرار کنیم .

عبارتهایی که هر روز در آن جلسات صبحگاهی تکرار می کردیم عبارت بودند از :

« عشق الهی اکنون و اینجا به کامل ترین کار خود سرگرم است . عشق الهی هماهنگی و انطباق می بخشد و برکت و نعمت می آورد . عشق الهی همه چیز را پیش بینی می کند و هم اکنون همه موهبتها و ثروتها را به وفور در اختیار این سازمان می گذارد . عشق الهی هم اکنون پیروز می شود ! »

نتایج آن جلسات روزانه صبحگاهی ، حیرت انگیز و تقریباً باور نکردنی بود . همین که کلام عشق الهی را بر زبان می آوریم و بر سر این موقعیت دشوار می باراندیم ، چون مرهمی که بر زخم بگذارند ، همه دردها التیام می یافت . گرایشها و اعمال ، آرام و نرم و هماهنگ و سرشار از همکاری می شد . هنوز چندی نگذشته بود که چنان همه چیز راست و هموار شد که گویی این سازمان ، از ابتدا نیز مشکلی نداشته است . در مدتی بسیار کوتاه ، درآمد آن دو برابر شد . هدایایی بیشمار به سوی سازمان سرازیر گشت : از جمله جعبه های رنگهای تازه و نقاشانی که مشتاقانه می خواستند به رایگان تمام عمارت را رنگ بزنند . سپس اهداء پرده های نو و مبلمان و اثاثیه بسیار زیبا و تهویه مطبوع و صندوق پستی رایگان و هر وسیله و ابزار دیگری که بر شوکت و جلال سازمان چون جواهری تابناک می درخشید .

سازمان در جهت رشد و پیشرفت و توانگری تازه یی گام برمی داشت . دیگر نه کسی مشکل پیشین را به یاد می آورد ؛  نه از آن سخن می گفت ؛ زیرا همه چیز اکنون چنان اعجاب انگیز و عالی بود که به تصور نیز در نمی آمد . هر چند من دیگر با آن سازمان ارتباط ندارم ، اما می دانم که همچنان در طول سالها به رشد و توانگری خود ادامه داده است . عشق الهی همه تلاشهایم را در آن سازمان به ثمر رساند و به کاملترین کار خود در آن سازمان همچنان ادامه داد .

“برگرفته از کتاب “از دولت عشق

0

مطالب قدیمی ترصفحه 1 از 5مطلب جدیدتری وجود ندارد