Your address will show here +12 34 56 78
تجربه های زندگی

سلام

چندی قبل اتفاقی در زندگی من رخ داد که در قالب یک تجربه برایم درس های ارزشمندی را در پی داشت.

راستش شروع داستان این اتفاق برمی گردد به سه سال پیش، که به این صورت بود؛ چند روزی بود که احساس می کردم یکی از دندانهای جلویی ام دچار مشکل شده و با دردی که داشت ، بنظر می رسید که مقدار کمی از پشت دندانم به مرور  ازبین رفته و هر روز که می گذشت جدی بودن مشکل را بیشتر حس می کردم.به دندانپزشک که مراجعه کردم بعد از آنکه آن را ترمیم کرد تاکید داشت که حتما روکش شود تا از آسیب احتمالی بعدی در امان بماند. من از مطب برگشتم خانه و حالا خوشحال بودم که دیگر دردی ندارم و راستش حتی توصیه دکتر راهم دیگر جدی نگرفتم و به روزمرگی زندگی ادامه دادم  تا اینکه…

سه ماه پیش ، روزی احساس کردم که ، همان دندانم حالتی خاص دارد انگار لق شده بود خیلی کم، با این حال باز هم با بی اعتنایی از کنار این موضوع گذشتم در حالیکه هفته به هفته این بی اعتنایی های من داشت به صورتی جدی کار دستم میداد و این اتفاق افتاد…بله چند روز پیش بالاخره همین دندان با کم محلی های من از ریشه آن جدا شد و افتاد … وقتی در آینه خود را نگریستم براستی حس خوبی برمن غالب نشد خیلی عصبی ، ناراحت و پر از خشم نسبت به خود شده بودم به خود می گفتم اگر توصیه دکتر را عملی کرده بودی حالا این اتفاق نمی افتاد اما دیگر کار از کار گذشته بود و با این وجود نمی توانستم بر آن احساسات ناشی از افکار رنجش آور غلبه کنم ؛ این وضعیت برایم بسیار سنگین و تلخ جلوه میکرد . وقتی برای ترمیم آن که میدانستم هزینه ای سنگین را درپی خواهد داشت ، نزد دکتر رفتم نظر به کشیدن آن داشت تا بعد از بهبود جایش، برای دیگر کارهای ترمیمی آن اقدام شود. خوب این یک روند معمول دندانپزشکی ست که حتما باید پیش می رفت تا دوره درمان کامل شود اما  چیزی که در این میان مرا بیشتر رنج می داد از دست دادن دندان اصلی ام بود و وقتی فکر می کردم که فقدان این دندان، چطور بر زیبایی چهره و نحوه تکلمم سایه می اندازد بیشتر در خود فرو می رفتم و افسرده می شدم ؛ گرچه گهگاه به خود دلگرمی میدادم که این اتفاق به ظاهر تلخ فقط برای من تنها نبوده و نیست و کاملاً طبیعی ست اما می دیدم که چطور لحظه به لحظه از سطح پذیرش و انرژی ام کاسته می شود.من از همان لحظۀ از دست دادن دندانم تا سه روز در گریه و ناراحتی و خشم به سر می بردم و بدون آنکه بخواهم با کسی حرفی بزنم تنها در خود فرو می رفتم و هیچ خوش نداشتم کسی را بخصوص غیر از افراد خانواده ام ببینم و فقط با خودم بودم و در باره این موضوع فکر میکردم و روز سوم بود که گویی چیزی درون من شکست و تکانی شدید بر روحم وارد شد من که تمام ذهنم پرشده بود از افکار مشوش و ناراحت کننده ، و بدون آنکه ذره ای احساس آرامش داشته باشم، ناگهان در فضای ذهنم انرژی چیزی… مثل خطوطی از یک متن، مرا متوجه خود کرد این خطوط از کتابی معنوی بود که چند ماه قبل آنرا خوانده بودم اما مدتها بود که دقیقاً چیزی از مطالبش به یاد نداشتم ، مضمونش این بود؛

اگر همه چیز بی نقص باشد آیا به وجود ژرف تر خود می نگریم؟ در آن سکنی می گزینیم؟ در آن به جست و جو می پردازیم؟ و در زندگی مان آیا تغییری ایجاد می کنیم؟ به احتمال زیاد در پناه جهان های امن خود فقط به زندگی روزمره ادامه می دهیم.

و این خطوط در فضای ذهن من بسان جرقه سنگهای چخماقی بود که به هنگام ضربه زدن به هم  قرار بود آتشی شعله ور را پدید آورند و این آتش با انرژی جرقه  این خطوط در ذهن من شعله کشید و قلبم را و تمام وجودم را روشن کرد…

و من که  تا لحظاتی قبل از این اتفاق از همه چیزگریزان شده بودم کم کم احساس کردم که آن حالت منفی و خشمگینانه را دیگر، نسبت به خودم ندارم .حتی باز شدن ذهن خود را می دیدم که چطور افکار به هرسمتی می روند بی آنکه به همراهشان کشیده شوم و با آن حالات تسلیم و پذیرش را بوضوح در خود حس می کردم.

این واقعه معنوی چنان تاثیری برمن گذاشت که  تصمیم گرفتم به کلاسی که قبلا مرتب می رفتم، بروم بدون آنکه دغدغه ای از قضاوت های این و آن – وقتی که مرا می دیدند – داشته باشم.

شاید به گمان شمایی که این تجربه را می خوانید این یک اتفاق بسیار ساده باشد اما به نظرمن کسی که در روند خودسازی قرار می گیرد و نسبت به آگاهی های جدید خود  در ارتباط با دنیای روزمرگی، مطمئن است ، وقتی  در جریان چنین واقعه ای قرار می گیرد تازه آن وقت است که ظرفیت روحش محک زده می شود و از آنجا که نکات ظریف و قابل تأمل زیادی پشت این تجربه برای من وجود داشت و می توانست جوابگوی برخی سوال ها و روشن کنندۀ ابهاماتی باشد انگار لازم بود که این اتفاق که به راستی ساده بود، بیفتد و من از این طریق توانستم درس هایی را که لازم بود کسب کنم گرفتم از جمله تسلیم و پذیرش که باعث ارتقاء آگاهی ام گشت.

  می دانم در لابلای خطوط این داستان پیام هایی وجود دارد که  برای شما نیز باارزش است.

در آخر از یونگ می گویم که یکی از حرفهایش بی ارتباط با این داستان من نیست. او گفته بود:

هر بیدار شدنی درد به همراه دارد.

نقل قول از زبان یک دوست

0

تجربه های زندگی

یکی از دوستان تجربه اش را اینطور برایم تعریف کرد ؛

مدتها قبل که مطلبی درباره پدیده همزمانی خوانده بودم این قدر برایم جالب بود که دوست داشتم من هم آن را تجربه کنم ….

تا اینکه چندی پیش که در حال خواندن کتابی معنوی_فلسفی بودم ، با وجود آنکه برخی مطالبش برایم مبهم و بسیار سنگین بود ، اما باز هم تصمیم گرفتم تا آخرش را بخوانم و در این میان ذهن من پر شده بود از سؤال ، و مدام در این فکر بودم که چگونه جواب سؤال های خود را بیابم .

یک آن تصمیم گرفتم خود را رها سازم و در لحظه فقط تماشاگر باشم .

تا اینکه یک روز که موبایلم خاموش شده بود و کاری برای انجام دادن نداشتم ، آرام و ساکن گوشه ای نشستم ، در همان حس و حال ، فکرهای مختلفی به ذهنم خطور می کرد که مرا به آینده یا گذشته می برد اما همه آنها را کناری می گذاشتم و سعی می کردم توجه خود را به حال معطوف کنم ؛

در همان بین کلمه ای انگلیسی به ذهنم خطور کرد ، کلمه

Divorce

من در آن لحظه نمی دانستم چه معنی ای دارد ، یا اصلا چنین کلمه ای وجود دارد .

دوباره به لحظه برگشتم ، تصمیم گرفتم کتابی بخوانم . به سراغ قفسه ی کتابها که رفتم بیشتر آنها را خوانده بودم ، یک آن تصمیم گرفتم کتاب جدایی معنوی را بخوانم . بیست صفحه اش را که خواندم جواب بعضی از سؤالهایم برایم روشن شد . کتاب را که بستم ناگهان چشمم به پشت جلد کتاب افتاد که نوشته شده بود

“ Spiritual Divorce “

 من متوجه پیام همزمانی این اتفاق شدم .

اینکه باز خواندن همین کتاب را ادامه دهم شاید جواب دیگر سؤالاتم را هم بیابم ؛

و این اتفاق افتاد .

0

تجربه های زندگی

یکی از دوستانم تجربه جالبی را برایم تعریف کرد ، او می گفت :

قریب به ۸ سال است که در وادی خودسازی و معنویت قرار گرفته ام و در این مدت که زندگی ام دستخوش دگرگونی و تحول عمیقی گشته ، تجربه های بسیار شیرین و پرمحتوایی داشته ام که مایلم به یکی از آنها اشاره کنم .

آن زمان تنها یک سال از روند خودسازی ام می گذشت و من در یکی از کلاسهای خودسازی شرکت کرده بودم و مشتاقانه در آن حضور می یافتم .

و اما موضوعی که از همان ابتدا ، زیاد از آن سخن به میان می آمد درباره عفو و بخشایش بود و وقتی برای اولین بار کلمه بخشش را شنیدم خیلی بهت زده شدم . من اصلا نمی توانستم کسانی را که به نوعی در حقم بدی و ظلم روا داشته بودند ، ببخشم .

اما کم کم با تمرینات مداوم بار عاطفی این کلمه – بخشایش دیگر برایم سنگین نبود ، اما هنوز نسبت به بعضی افراد احساس خشم و نفرت می کردم .

تا اینکه روزی تصمیم گرفتم روی این موضوع مراقبه ای داشته باشم پس چند برگه کلاسور و قلمی آماده کردم ، لبه تخت نشستم و شروع به نوشتن کردم . در آن لحظات شخص خاصی مدنظرم نبود وقتی برای چند لحظه چشمانم را بستم پدرم در صفحه ذهنم نقش بست ، دیگر حال و هوای خودم را نمی دانستم ، فقط با چشمان بسته گریه می کردم و قلم را بر کاغذ می لغزاندم و می دیدم که چطور آن خاطره های گذشته را که فراموش کرده بودم ، پی در پی زنده می شدند و من فقط درباره آنها می نوشتم …

من اشک می ریختم و می نوشتم …اشک می ریختم و می نوشتم و فشرده شدن قلبم را به وضوح احساس می کردم . من دیگر هق هق نمی کردم ، با زجه فریاد می زدم و در این بین کلمه – بخشش بود که مدام در ذهنم بالا و پایین می شد . لحظه ای بود و لحظه ای هم محو می شد و پدرم …..پدرم آنجا با من بود ، در ذهنم و در قلب زخمی و فشرده شده ام و بعد در پس آن همه درد و رنجی که در تمام آن سالها متحمّل شده بودم و می پنداشتم که پدرم نیز مسبب آنها بوده .

ناگهان تصمیم گرفتم او را ببخشم …

وقتی به خود آمدم دیدم ۱۶ صفحه نوشته ام . من ۱۶ صفحه نوشته بودم بی هیچ دقتی در نظم و ترتیب جمله ها و بی هیچ توجهی در رعایت اصول نوشتاری آنها . ولی بعد از آن همه نوشتن احساس رهایی و آرامش کردم ، گویی تخلیه ای عمیق در درونم رخ داده بود .

من تمام آن کاغذها را بدون آنکه نگاهی دوباره به آنها بیندازم ، پاره کردم و می دیدم که دیگر قلبم سنگینی نفرت را حس نمی کند .

نتیجه این مراقبه بخشایشی ، این بود که پدرم را بعد از ۲۰ سال توانستم ببخشم و هنگامی که بعد از آن ماجرا برای باری دیگر او را دیدم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم ، احساسی سرشار از عشق و همدلی نسبت به او تمام وجودم را فرا گرفت و بعد….

دقیقاَ ۳۰ روز بعد از آن دیدار ” او ” فوت کرد و من گرچه از این فقدان اندوهگین شدم اما تأثیر آن مراقبه برایم بسیار ارزشمند بود ، چرا که آشتی قلبی مرا با پدرم در پی داشت و این آشتی بهترین موهبتی بود که می توانستم از این تجربه دریافت کنم .

0

تجربه های زندگی

سلام دوستان

اینجا بخش تجربه های زندگی ست . قرار شده تجربه های واقعی زندگی  را که باعث رشد آگاهی می شود ، در این بخش به اشتراک گذاشته شود، شاید برای شما دوست گرامی که تمایل به خواندن آنها دارید نیز الهام بخش باشد .

یکی از دوستانم تجربه اش را اینطور برایم نقل کرد

اولین تجربه من که آغازگر بیداری ام در زندگی بود مربوط به پنج سال پیش است . آن زمان از دست خدا حسابی عصبانی بودم ، احساس می کردم صدایم را نمی شنود و مرا اصلاً نمی بیند . اما با تمام خشمی که از او داشتم و در اوج عصبانیت ها و ناسپاسی هایم در درونی ترین جای قلبم ، مطمئن بودم که همیشه با لبخند به من نگاه می کند .

من آن بالاها دنبالش می گشتم ولی در همین نزدیکیها او را یافتم ؛ خیلی نزدیک .

آن روز را هیچگاه از یاد نمی برم ، انگار دنبال بهانه ای بودم تا دوباره با خشم و عصبانیت شروع به حرف زدن با خدا کنم و از او گله و شکایت کنم و من در تنهایی عقده دل باز کردم و گریه ها سر دادم و اشکها ریختم . بعد از مدتی که گریه هایم تمام شد چشمم به یک مجله افتاد که مدتی کناری افتاده بود و من هیچ توجهی به آن نداشتم ، حتی یک بار به سراغش نرفته بودم . آن مجله ، نه مجله ای معنوی بود و نه روانشناسی – یک مجله معمولی خانوادگی پر از داستان هایی که به نظرم بی سر و ته بود و هیچ وقت میلی به خواندنشان نداشتم .

در آن لحظات که غرق در حس و حال دردناک خودم بودم ، با بی حوصلگی آن را برداشته تا نگاهی به آن بیندازم . وقتی بازش کردم چشمم به متنی افتاد که با خواندنش حال عجیبی را در خود حس کردم ، انگار آن متن ….آن نوشته از طرف خدا بود . همانی که تا لحظاتی پیش داشتم با خشم و نفرت با او حرف می زدم . اصلاً انگار خدا خودش این متن را فقط برای من نوشته بود تا از طریق این مجله به دستم برسد ، مثل یک نامه .

وقتی متن را خواندم چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که آن قسمت از مجله را با قیچی جدا کردم و پیش خود نگه داشتم . من آن بریده مجله را پنج سال است که نزد خود نگه داشته ام چون برایم بسیار  ارزشمند است . متن نوشته شده این بود ؛

خداوند دوستمان دارد ، بی وقفه ، بی آنکه لحظه ای از عشق او نسبت به ما کم شود . مثال مهر او و همچون آفتاب است ؛ آیا چیزی می تواند آفتاب را بپوشاند ؟ مهر و لطف او را دریاب و قدردان نعمت هایش باش . سرتاسر زندگی ما تجلی روی اوست . به اطراف خودت نگاه کن ؛ آیا کسی شایسته تر از خداوند برای عشق و پرستش می یابی ؟! خودت را در استدلالهای بیهوده و افکار انبوه گم نساز . گاهی دانسته هایت را رها کن و به دلت رجوع کن آیا چیزی جز رستگاری و خوشبختی شایستۀ چون تویی نیست که هیچگاه خداوند را از نظر و از دل دور نداشته ای ؟ هیچ چیز نور را نمی پوشاند . همه چیز در این دنیا عاشق نور است ؛ بگذار آیینه های دلت این نور را منعکس کند ، خداوند همراه و حامی توست . اندوه را به دلت راه نده .

این اتفاق برای من تجربه ای بسیار تآثیر گذار و تکان دهنده بود و فهمیدم که ” به راستی خداوند از هر وسیله ای برای ارتباط با ما بهره می برد کافی ست گوش جان بسپاریم “

و از آن روز به بعد بود که به صورتی هماهنگ زیبا و معجزه آسا از طرف خدا شاهد تجربه هایی بوده ام که  موجب رشد آگاهی ام شده و یا کتاب هایی سر راهم قرار گرفته که با خواندن آنها بیشتر در مسیر خود شناسی و خویشتن دوستی پیش رفته ام و از این بابت

” او ” را سپاسگزارم که مرا همیشه دوست داشته ، دوست دارد و دوست خواهد داشت .

0