تجربه های زندگی

یک پیام

یکی از دوستان تجربه اش را اینطور برایم تعریف کرد ؛

مدتها قبل که مطلبی درباره پدیده همزمانی خوانده بودم این قدر برایم جالب بود که دوست داشتم من هم آن را تجربه کنم ….

تا اینکه چندی پیش که در حال خواندن کتابی معنوی_فلسفی بودم ، با وجود آنکه برخی مطالبش برایم مبهم و بسیار سنگین بود ، اما باز هم تصمیم گرفتم تا آخرش را بخوانم و در این میان ذهن من پر شده بود از سؤال ، و مدام در این فکر بودم که چگونه جواب سؤال های خود را بیابم .

یک آن تصمیم گرفتم خود را رها سازم و در لحظه فقط تماشاگر باشم .

تا اینکه یک روز که موبایلم خاموش شده بود و کاری برای انجام دادن نداشتم ، آرام و ساکن گوشه ای نشستم ، در همان حس و حال ، فکرهای مختلفی به ذهنم خطور می کرد که مرا به آینده یا گذشته می برد اما همه آنها را کناری می گذاشتم و سعی می کردم توجه خود را به حال معطوف کنم ؛

در همان بین کلمه ای انگلیسی به ذهنم خطور کرد ، کلمه

Divorce

من در آن لحظه نمی دانستم چه معنی ای دارد ، یا اصلا چنین کلمه ای وجود دارد .

دوباره به لحظه برگشتم ، تصمیم گرفتم کتابی بخوانم . به سراغ قفسه ی کتابها که رفتم بیشتر آنها را خوانده بودم ، یک آن تصمیم گرفتم کتاب جدایی معنوی را بخوانم . بیست صفحه اش را که خواندم جواب بعضی از سؤالهایم برایم روشن شد . کتاب را که بستم ناگهان چشمم به پشت جلد کتاب افتاد که نوشته شده بود

“ Spiritual Divorce “

 من متوجه پیام همزمانی این اتفاق شدم .

اینکه باز خواندن همین کتاب را ادامه دهم شاید جواب دیگر سؤالاتم را هم بیابم ؛

و این اتفاق افتاد .