رادیو فکرنو, سروده ها

من

من نوای فلوتش را می شنوم

خود را سرکوب کردن نمی دانم

گرچه بهار نیست گل می شکفد

و زنبور دعوتش را می پذیرد

آسمان می غرد و برق می زند

و امواج در قلبم غلیان می کند

باران می بارد و قلبم آفریدگار را می طلبد

قلب من به مرزی رسیده است که از آن

ترنّم جهان برمی خیزد و فرو می نشیند

آنجا که بیرق هایی پنهان در آسمان به اهتزاز درآمده اند

و من می گویم… من می میرم

اگرچه قلبم همیشه زنده است 

کبیر