رادیو فکرنو, سروده ها

من که هستم؟

روزی راه سفر در پیش گرفتم تا پیدا کنم خود را

و بدانم آن که خود ، مرا می دانست کیست  

من در میان بوته های شمشاد

بدنبال خود گشتم اما هیچ نبود آنجا

من در میان سپیدیِ کف های امواج دریا

بدنبال خود بودم اما چیزی نبود آنجا

من در میان آهنگ های وحشیِ پیچیده در باد

هرچه گشتم باز خود را نیافتم

من در میان چهره های تلخ هر آدمی

در میان دست های نوازشگر هر مادری

حتی در میان گل-خوشه های اقاقیِ پیر باغ

در لابلای شن های داغ صحرا هم ندیدم خود را

من باز ، گشتم در زمین و گذشتم از زمان

اما آنکه به من خود را نشان می داد نبود آنجا

پس کجاست آنی که بدانم منم ؟

من رفتم و گشتم اما دستم تهی ماند از تمنّایم

و بی هیچ نشانه ای بازگشتم

و ناگاه دیدم که سبز شدم به رنگ آن شمشاد

که سپید شدم بسان کف های امواج

و طنین شدم چون نوایی در آغوش باد

من دیدم که لحظه ای تلخ شدم

و بعد… دستانم بود که مهر مادری را 

همچون لطافت گل های اقاقی

با خود بهمراه داشت

و ناگاه همنوایی قلبم با تمام آنها

مرا بر آن داشت که بدانم

“هر آنچه هست ، ” من هستم 

نازیلا رسولی_ بهار ۹۵