تجربه های زندگی

دندان من

سلام

چندی قبل اتفاقی در زندگی من رخ داد که در قالب یک تجربه برایم درس های ارزشمندی را در پی داشت.

راستش شروع داستان این اتفاق برمی گردد به سه سال پیش، که به این صورت بود؛ چند روزی بود که احساس می کردم یکی از دندانهای جلویی ام دچار مشکل شده و با دردی که داشت ، بنظر می رسید که مقدار کمی از پشت دندانم به مرور  ازبین رفته و هر روز که می گذشت جدی بودن مشکل را بیشتر حس می کردم.به دندانپزشک که مراجعه کردم بعد از آنکه آن را ترمیم کرد تاکید داشت که حتما روکش شود تا از آسیب احتمالی بعدی در امان بماند. من از مطب برگشتم خانه و حالا خوشحال بودم که دیگر دردی ندارم و راستش حتی توصیه دکتر راهم دیگر جدی نگرفتم و به روزمرگی زندگی ادامه دادم  تا اینکه…

سه ماه پیش ، روزی احساس کردم که ، همان دندانم حالتی خاص دارد انگار لق شده بود خیلی کم، با این حال باز هم با بی اعتنایی از کنار این موضوع گذشتم در حالیکه هفته به هفته این بی اعتنایی های من داشت به صورتی جدی کار دستم میداد و این اتفاق افتاد…بله چند روز پیش بالاخره همین دندان با کم محلی های من از ریشه آن جدا شد و افتاد … وقتی در آینه خود را نگریستم براستی حس خوبی برمن غالب نشد خیلی عصبی ، ناراحت و پر از خشم نسبت به خود شده بودم به خود می گفتم اگر توصیه دکتر را عملی کرده بودی حالا این اتفاق نمی افتاد اما دیگر کار از کار گذشته بود و با این وجود نمی توانستم بر آن احساسات ناشی از افکار رنجش آور غلبه کنم ؛ این وضعیت برایم بسیار سنگین و تلخ جلوه میکرد . وقتی برای ترمیم آن که میدانستم هزینه ای سنگین را درپی خواهد داشت ، نزد دکتر رفتم نظر به کشیدن آن داشت تا بعد از بهبود جایش، برای دیگر کارهای ترمیمی آن اقدام شود. خوب این یک روند معمول دندانپزشکی ست که حتما باید پیش می رفت تا دوره درمان کامل شود اما  چیزی که در این میان مرا بیشتر رنج می داد از دست دادن دندان اصلی ام بود و وقتی فکر می کردم که فقدان این دندان، چطور بر زیبایی چهره و نحوه تکلمم سایه می اندازد بیشتر در خود فرو می رفتم و افسرده می شدم ؛ گرچه گهگاه به خود دلگرمی میدادم که این اتفاق به ظاهر تلخ فقط برای من تنها نبوده و نیست و کاملاً طبیعی ست اما می دیدم که چطور لحظه به لحظه از سطح پذیرش و انرژی ام کاسته می شود.من از همان لحظۀ از دست دادن دندانم تا سه روز در گریه و ناراحتی و خشم به سر می بردم و بدون آنکه بخواهم با کسی حرفی بزنم تنها در خود فرو می رفتم و هیچ خوش نداشتم کسی را بخصوص غیر از افراد خانواده ام ببینم و فقط با خودم بودم و در باره این موضوع فکر میکردم و روز سوم بود که گویی چیزی درون من شکست و تکانی شدید بر روحم وارد شد من که تمام ذهنم پرشده بود از افکار مشوش و ناراحت کننده ، و بدون آنکه ذره ای احساس آرامش داشته باشم، ناگهان در فضای ذهنم انرژی چیزی… مثل خطوطی از یک متن، مرا متوجه خود کرد این خطوط از کتابی معنوی بود که چند ماه قبل آنرا خوانده بودم اما مدتها بود که دقیقاً چیزی از مطالبش به یاد نداشتم ، مضمونش این بود؛

اگر همه چیز بی نقص باشد آیا به وجود ژرف تر خود می نگریم؟ در آن سکنی می گزینیم؟ در آن به جست و جو می پردازیم؟ و در زندگی مان آیا تغییری ایجاد می کنیم؟ به احتمال زیاد در پناه جهان های امن خود فقط به زندگی روزمره ادامه می دهیم.

و این خطوط در فضای ذهن من بسان جرقه سنگهای چخماقی بود که به هنگام ضربه زدن به هم  قرار بود آتشی شعله ور را پدید آورند و این آتش با انرژی جرقه  این خطوط در ذهن من شعله کشید و قلبم را و تمام وجودم را روشن کرد…

و من که  تا لحظاتی قبل از این اتفاق از همه چیزگریزان شده بودم کم کم احساس کردم که آن حالت منفی و خشمگینانه را دیگر، نسبت به خودم ندارم .حتی باز شدن ذهن خود را می دیدم که چطور افکار به هرسمتی می روند بی آنکه به همراهشان کشیده شوم و با آن حالات تسلیم و پذیرش را بوضوح در خود حس می کردم.

این واقعه معنوی چنان تاثیری برمن گذاشت که  تصمیم گرفتم به کلاسی که قبلا مرتب می رفتم، بروم بدون آنکه دغدغه ای از قضاوت های این و آن – وقتی که مرا می دیدند – داشته باشم.

شاید به گمان شمایی که این تجربه را می خوانید این یک اتفاق بسیار ساده باشد اما به نظرمن کسی که در روند خودسازی قرار می گیرد و نسبت به آگاهی های جدید خود  در ارتباط با دنیای روزمرگی، مطمئن است ، وقتی  در جریان چنین واقعه ای قرار می گیرد تازه آن وقت است که ظرفیت روحش محک زده می شود و از آنجا که نکات ظریف و قابل تأمل زیادی پشت این تجربه برای من وجود داشت و می توانست جوابگوی برخی سوال ها و روشن کنندۀ ابهاماتی باشد انگار لازم بود که این اتفاق که به راستی ساده بود، بیفتد و من از این طریق توانستم درس هایی را که لازم بود کسب کنم گرفتم از جمله تسلیم و پذیرش که باعث ارتقاء آگاهی ام گشت.

  می دانم در لابلای خطوط این داستان پیام هایی وجود دارد که  برای شما نیز باارزش است.

در آخر از یونگ می گویم که یکی از حرفهایش بی ارتباط با این داستان من نیست. او گفته بود:

هر بیدار شدنی درد به همراه دارد.

نقل قول از زبان یک دوست