Your address will show here +12 34 56 78
خاطره ها, رادیو فکرنو

خانمی بسیار موفق  که بیرون  منزل کار می کرد ، همیشه دل نگران پسر مجرد خودش بود. پسر در شغل خود موفق بود اما هنوز ازدواج نکرده و سروسامان نگرفته بود. مادر که زنی بیوه بود و سال های جوانی اش را صرف تربیت و تحصیل پسرش کرده بود ، اکنون می خواست آزاد باشد تا بتواند به تنهایی سفر کند و برای کار به شهر دیگر برود. همچنین آرزو داشت عروسی پسرش را ببیند و شاهد خوشبختی او باشد البته می دانست چنین آزادی و آسایشی مستلزم قطع وابستگی عاطفی به پسرش است.

گویی ناگهان رؤیاها به حقیقت پیوستند ؛ زیرا پسرش دختر دلخواهش را دید اما مادر به جای اینکه خوشحال شود شروع کرد به ایراد گرفتن از دختر و نشان دادن رنجش و کدورت و انزجار. به بستر بیماری افتاد و پزشک معالجش به او گفت که فشار خون او عصبی ست و ناشی از اضطرابی نهفته و مرموز. ...

ادامه مطلب
خاطره ها, رادیو فکرنو

خانم کاترین پاندر ، نویسندۀ کتاب از دولت عشق خاطره ای را در بارۀ عشق رهایی بخش تعریف کرده . او می گوید؛

به بالین زن جوانی که ناگهان دچار بیماری اعصاب شده و در بیمارستان بستری شده بود ، مشاوری فراخوانده شد. زن سردرد های شدید داشت و گریه های طولانی اش بند نمی آمد و هیچ دارو و مسکنی در او اثر نمی کرد. مادرش که داشت از ترس دیوانه می شد ، یکریز می گفت:

نمی توانم بفهمم چه پیش آمده ، دخترم همیشه آنقدر مطیع و سربزیر بوده که هرگز روی حرفم حرف نمی زد. اما حالا چه مزخرفات وحشتناکی به من می گوید. می گوید من زندگی اش را خراب کرده ام ، من باعث شده ام که نتواند کار پیدا کند. من باعث شده ام که عروسی نکند و به خانۀ بخت نرود. البته من هیچوقت تشویقش نکردم که کار پیدا کند ، چون همیشه بچه ای ترس...

ادامه مطلب
خاطره ها

بانویی بازرگان راه تشرّف خود را به آیین عشق چنین تعریف کرد:

چندی پیش احساس کردم که دیگر ادامۀ وضع سخت زندگی برایم مقدور نیست ؛همسرم سخت افسرده و در معرض در هم شکستن اعصابش بود. پسر بزرگم که نوزده ساله و دانشجوی دانشگاه بود ، بدون دریافت کوچکترین کمکی از جانب ما ، در تقلّا بود تا مخارج دانشکده اش را تأمین کند. پسر وسطی ام که دوازده ساله بود با اینکه سالها تحت مداوای اختلال روانی بود هنوز مواقعی می شد که تا سرحد جنون ، دچار خشم و خشونت می شد. دختر پانزده ساله ام با کج خلقی و بداخمی های مداوم به ناهماهنگی های موجود واکنش نشان می داد و ظاهراً نمی توانست با هیچ کدام از دوستان و آموزگارانش کنار بیاید. خودم هم مدام دچار عفونت کلیه بودم. وقتی پزشکم به من هشدار داد که باید بیشتر از اینها مراقب باشم ، حتماً می توانید میزان نگ...

ادامه مطلب
خاطره ها

امت فاکس ، نویسنده و فیلسوف معاصر ، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین بار در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت . وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود . اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمت ها کوچک ترین توجهی به او ندارند ، شدت گرفت . از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خودن بودند !!!

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود ، نزدیک شد و گفت : « من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آن که کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد . حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته ای...

ادامه مطلب
خاطره ها, رادیو فکرنو

خاطره ای از کاترین پاندر نویسنده کتاب از دولت عشق

چند سال پیش ، رویدادی در زندگیم ، دیگر بار نشانم داد که نیروی محبت را نباید دست کم گرفت . از دولت عشق ، پیکارها آسانتر از کاربرد سلاح و جنگ افزار به پیروزی می رسد . اگر می خواهید به هر چیز دست می زنید طلا شود و در همه امور زندگی کامیاب شوید ، لبریز از عشق و محبت باشید .

از من خواسته شده بود که ریاست یک سازمان غیرانتفاعی را به عهده بگیرم . این شغلی بود که هیچ کس علاقه مند به تصدی آن نبود . زیرا در این سازمان ، علاوه بر ناهماهنگی بسیار و رنجشها و کدورتهای فراوان ، کمبود مالی نیز وجود داشت . در هر حال ، شغلی نبود که بتوان مشتاقش بود . به ویژه که نخستین شغلی بود که در این زمینه به عهده می گرفتم . البته برای انجام این کار ، آموزش  کافی دیده بودم ؛ ا...

ادامه مطلب
مطالب قدیمی ترصفحه 2 از 10مطالب جدیدتر