تجربه های زندگی

آشتی

یکی از دوستانم تجربه جالبی را برایم تعریف کرد ، او می گفت :

قریب به ۸ سال است که در وادی خودسازی و معنویت قرار گرفته ام و در این مدت که زندگی ام دستخوش دگرگونی و تحول عمیقی گشته ، تجربه های بسیار شیرین و پرمحتوایی داشته ام که مایلم به یکی از آنها اشاره کنم .

آن زمان تنها یک سال از روند خودسازی ام می گذشت و من در یکی از کلاسهای خودسازی شرکت کرده بودم و مشتاقانه در آن حضور می یافتم .

و اما موضوعی که از همان ابتدا ، زیاد از آن سخن به میان می آمد درباره عفو و بخشایش بود و وقتی برای اولین بار کلمه بخشش را شنیدم خیلی بهت زده شدم . من اصلا نمی توانستم کسانی را که به نوعی در حقم بدی و ظلم روا داشته بودند ، ببخشم .

اما کم کم با تمرینات مداوم بار عاطفی این کلمه – بخشایش دیگر برایم سنگین نبود ، اما هنوز نسبت به بعضی افراد احساس خشم و نفرت می کردم .

تا اینکه روزی تصمیم گرفتم روی این موضوع مراقبه ای داشته باشم پس چند برگه کلاسور و قلمی آماده کردم ، لبه تخت نشستم و شروع به نوشتن کردم . در آن لحظات شخص خاصی مدنظرم نبود وقتی برای چند لحظه چشمانم را بستم پدرم در صفحه ذهنم نقش بست ، دیگر حال و هوای خودم را نمی دانستم ، فقط با چشمان بسته گریه می کردم و قلم را بر کاغذ می لغزاندم و می دیدم که چطور آن خاطره های گذشته را که فراموش کرده بودم ، پی در پی زنده می شدند و من فقط درباره آنها می نوشتم …

من اشک می ریختم و می نوشتم …اشک می ریختم و می نوشتم و فشرده شدن قلبم را به وضوح احساس می کردم . من دیگر هق هق نمی کردم ، با زجه فریاد می زدم و در این بین کلمه – بخشش بود که مدام در ذهنم بالا و پایین می شد . لحظه ای بود و لحظه ای هم محو می شد و پدرم …..پدرم آنجا با من بود ، در ذهنم و در قلب زخمی و فشرده شده ام و بعد در پس آن همه درد و رنجی که در تمام آن سالها متحمّل شده بودم و می پنداشتم که پدرم نیز مسبب آنها بوده .

ناگهان تصمیم گرفتم او را ببخشم …

وقتی به خود آمدم دیدم ۱۶ صفحه نوشته ام . من ۱۶ صفحه نوشته بودم بی هیچ دقتی در نظم و ترتیب جمله ها و بی هیچ توجهی در رعایت اصول نوشتاری آنها . ولی بعد از آن همه نوشتن احساس رهایی و آرامش کردم ، گویی تخلیه ای عمیق در درونم رخ داده بود .

من تمام آن کاغذها را بدون آنکه نگاهی دوباره به آنها بیندازم ، پاره کردم و می دیدم که دیگر قلبم سنگینی نفرت را حس نمی کند .

نتیجه این مراقبه بخشایشی ، این بود که پدرم را بعد از ۲۰ سال توانستم ببخشم و هنگامی که بعد از آن ماجرا برای باری دیگر او را دیدم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم ، احساسی سرشار از عشق و همدلی نسبت به او تمام وجودم را فرا گرفت و بعد….

دقیقاَ ۳۰ روز بعد از آن دیدار ” او ” فوت کرد و من گرچه از این فقدان اندوهگین شدم اما تأثیر آن مراقبه برایم بسیار ارزشمند بود ، چرا که آشتی قلبی مرا با پدرم در پی داشت و این آشتی بهترین موهبتی بود که می توانستم از این تجربه دریافت کنم .